پس ، چنان كه قوم گفتهاند كه حسّ مشترك ، حكم جزئى مىكند به اينكه صاحب اين لون ، صاحب اين طعم است ، و حاكم بر دو شىء ، بايد مدرك هر دو باشد ، پس حسّ مشترك هم « رائى » است و هم « ذائق » . و از هر دو ، باخبر است .
همچنين ، در مدرك بودن نفس ، همه را گوئيم كه : اين حكم را ، نفس كند و نيز حكم كند كه اين محسوس ، مخيّل است و اين مخيّل ، صاحب آن معنى موهوم است ، و اين زيد ، انسان معقول است و حاكم بر دو شىء ، بايد مدرك آنها باشد ، و اگر قوا مدرك باشند ، اسناد ادراك به خود حاكم ، مجاز باشد . پس ، حكم از خود نفس ميسّر نباشد ، و اگر آنها ادراك كنند و به خود نفس نيز منعكس شود ، پس ادراك « جزئيّات » كرده ، چنان كه ادراك « كليّات » كند ، هر دو را به ذات خود .
و در زيد « انسان » ، نشود ادراك « انسان معقول » به قواى جزئيّه باشد كه تعقّل معقولات به ذات مجرّدهء نفس است ، مانند تعقّل خودش ، مر خود را ، به علم حضورى . پس تعقّل كند هم كلّى را ، و هم جزئى مجرّد را وهم ادراك كند ، جزئى مادّى را . و بعد از اين ، به چند سطرى گويد :
فهذه القوى فى البدن ، كلّها ظلّ ما فى النّور الاسفهبد .
و نيز گويد :
فله الحكم بذاته و هو حسّ جميع الحواسّ و ما تفرق فى جميع البدن ، يرجع فى النّور الاسفهبد الى شىء واحد و للنّور المدبر اشراق على مثال الخيال و اشراق على الابصار ، انتهى .
فصل در مغايرت عاقله با بدن و قواى بدن و تجرّد عقلانى آن :
اين مطلب واضح مىشود از براى ذهن نورئى كه تفكّر كند و ملتفت شود به مسأله كه مبتدى حكمت مىداند كه : اصل قابلى آدمى ، مثل هر كائن ، چهار عنصر است و اين فطانت ، در علوم و صناعات و عقلهاى ؛ عملى و نظرى ، و حكمتها و اخبارات ، از عالم « لاهوت » است و « جبروت » ، به شرط آن كه « تخيله » ، از [ روى ] عادت بينى و « تحليه » به اعجوبه بينى داشته باشد ، چنان كه گويا در خلوتى نشو كرده ، و اوّل مرتبه ، ديدن اين ، عجايب است . پس بيند :