لطيفهء مجرّده از جسم ، اينجا هست ، تا برسى به جائى كه شايد مجرّد از ماهيّتش دانى : « و اللّه يقول الحقّ و هو يهدى السبيل » . و اين بيان ، هم دلالت دارد بر مغايرت عاقله با بدن ، و قواى آن و مزاج آن ، و هم بر تجرّد و نافع است براى اكثر اذهان . چه ، استعمال قواعد حكميّه نكرديم .
دليل ديگر بر مغايرت ، آن است كه : بدن و اعضا و قواى آن و مزاج ، كلّ « 1 » در تغيّر و تبدّلاند ، به حركت كيفى و كمّى ، و غير اين در صفات ، بلكه در ذات ، بنابر حقيقت حركت جوهريّه . و « ناطقه » بعينها باقى است ، از اوّل عمر ، تا آخر به هويّت [ خود ] و آنچه مدلول « أنا » و مرادفات آن است ، به هر لغتى كه باشد . و غير متبدّل ، غير متبدّل است . و اين ، مغايرت « نفس حيوانيّه » را نيز ، با « بدن » مىرساند .
دليل ديگر بر مغايرت آن است كه : شيخ در « شفا » و « اشارات » و غير او گفتهاند كه : انسان ، غفلت از خود ندارد در همه حال ، چه علم حضورى به خود دارد ، اگر چه در حال « نوم » و « سكر » باشد . نهايت ، بعد از بيدارى و صحو ، علمش به خودش ، گاه در ذكرش نماند و امّا از بدنش و اعضاى ظاهره و باطنه و ارواح بخاريّه و قوا - جميعا - غفلت جايز است ، و غير مغفول عنه ، غير مغفول عنه است .
و منبّه بر جواز غفلت آن است كه : توهّم كند كه خلق شده است دفعة ، صحيح العقل و التّميز ، و نبيند شيئى از اجزا ، و لمس نكند شيئى از اعضاى خود را و متعلّق باشد در هواى معتدل . پس ، در اين حال ، غفلت دارد از ظواهر بدن . چه ، رسيده نمىشود ظواهر ، مگر با مشاعر و از بواطن . چه ، ادراك نمىشود ، مگر با تشريح ، ولى از ذاتش غفلت ندارد . پس ، ذاتش چيزى ديگر است ، بلكه در اين حال ، بىخبر است از امكنه و اوقات و اوضاع و جهات و مانند اينها .
مثنوى
زير و بالا ، پيش و پس ، وصف تن است * بىجهت ، آن ذات جان ، روشن است
برگشا از نور پاك شه نظر * تا نپندارى تو ، چون كوته نظر
« 2 »
هامش
( 1 ) - كلّا .
( 2 ) - « مثنوى » ، دفتر 1 / 41 - رمضانى - و ج 1 / 122 - نيكلسون -