و امّا براهين بر تجرّد نفس ناطقه - به تجرّد عقلانى - بسيار است . « 1 »
برهان اول : آنكه تعقّل مىكند نفس ، كليّات عقليّه را و « كلّى عقلى » ، مجرّد است از مقدار معيّن و « اين » معيّن و « كيف » معيّن و « متاى » معيّن و نحو اينها . چه ، اگر مجرّد نباشد ، صدق نكند بر كثيرين غير متناهيه . پس ، انسان كلّى عقلى ، مجرّد است از مادّه و عوارض و كمالات اولى و ثانيه ، همهء افرادش را جامع است و بر همهء انسانها صادق و به همه محيط . زيرا كه نه مرهون است به زمان ، چه جاى « ماضى » آن كه بر مثالى يا حالى و استقبالى صادق نباشد ، و نه به جهت سفلى كه بر بى جهت ، يا بر علوى صادق نباشد ، و نه به وضع استقامت كه بر منحنى يا ذى وضع ديگر صادق نباشد ، بلكه همه ، نمودارى از آن هستند .
و همچنين ، هر كلّى عقلى ، در عقل وجود دارد كه تقرّر ماهيّت - چه در خارج و چه در ذهن - منفكّ از وجود معقول نيست و وجودش ، وجودى است نورى و بسيط مبسوط و متساوى النّسبة به همهء افراد ، و در عين بساطت ، محيط به همهء افراد ماضيه و آتيه و افراد مثاليه ، در مثال اكبر و در مثال اصغر كه گويا عاقل آن ، به جميع احاطت دارد . لهذا ، احكام آن ، به كلّ سرايت مىكند .
اين است كه حكم كلّى را كه دانستى ، احكام كلّ افراد را دانسته و احكام تمام ذاتى مشترك آنها ، از تو غايب نيست ، و همچنين ، عوارض آنها به نحو كليّت و حقيقت ، مگر نسبت جزئيه به موادّ جزئيّه ، به حيثيّتى كه عقل ، از افراد عابرين يا غابرين ، از هر حقيقتى آنچه ببيند ، تازه نديده ، از اصل حقيقت و حقايق عوارض حقيقت .
پس ، اين است كه « كمال » در ذاتش ، كليّات است ، نه جزئيات ، و قضيهء شخصيه ، معتبر در علوم نيست . مثلا نتوان گفت كه : نار مطلق - كه خفيف مطلق است - در فلان مكان ، چنين است ، يا در فلان زمان ، چنين و چنان است ، از احكام حقيقت
هامش
( 1 ) - اگر همه كتابهاى سازندهء بشرى را جمع كرده و سپس روى كلماتى مانند « دل » ، « جان » و « وجدان » ، قلم بطلان بكشيم ، در اين صورت ، در آن كتابها ، حتّى يك سطر هم وجود نخواهد داشت كه به خاندنش بيارزد ! « ترجمه و تفسير نهج البلاغه » ج 7 / 325 و « علم و دين در حيات معقول » / 129 - چاپ جديد -