« مدبر » و عالم « جبروت » ، از عالم « ملكوت » و عالم « جمع » ، از عالم « فرق » و هكذا .
و شريف موجود است ، پس اشرف بايد پيش از آن موجود باشد و شرط هم محقّق است كه « وجود » ، مثل « نوع » واحد است و « سنخ » واحد است . و « امكان » در اشرف ، محقّق است كه امتناع ندارد و محض فقر و تعلّق به « واجب الوجود » است و معلوم است كه هر دو « فوق الكون » هستند : چه نفس و چه عقل .
برهان سيّم از راه اخراج نفوس از قوّت و استعداد ، به فعليّت كمالات علميّه و عمليّه . مىگوئيم كه : هر چيزى كه در كمالى « بالقوّه » است و « بالفعل » مىشود در آن ، به سبب مخرجى است ، غير از خودش كه اگر خود باشد ، خلف مىشود كه بالقوّه نبوده است و نيز مستفيذ ، « مفيد » و نادار ، « دارا » خواهد بود . پس ، لابدّ است از معلّم قدسى و مكمّل روحانى كه به امداد فيّاض مطلق ، تكميل نفوس كند و آن هم اگر قوّت و استعداد داشته باشد و بيرون شود از « قوّت » به « فعل » ، مخرج ديگر مىخواهد و تسلسل مىشود و آن محال است .
پس ، بايد عرى و برى باشد از شوب قوّت و استعداد و آن « عقل » است ، نه « واجب الوجود » . چه ، نفوس « كثرت » دارند ، و واجب الوجود ، در غايت « وحدت » و « بساطت » . پس ، رابطى بايد ، ميانهء ناقص و فوق التّمام ، به موجود تامّ واحد .
برهان چهارم از راه خزانه بودن ، از براى معقولات ، كما قال تعالى :
« وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ »
. « 1 »
بيانش آن است كه : گاه كلّى معقول را « ذاهل » مىشويم و ليكن به التفاتى آن را « مسترجع » مىشويم ، و گاه آن را « ناسى » مىشويم و متذّكر و مسترجع نمىتوانيم شد ، آن را اصلا . پس ، در هر دو حالت ، آن صورت معقوله ، در عاقلهء ما نيست و الّا مدرك خواهيم بود آن را ، نه ذاهل و [ نه ] ناسى ، چرا كه نيست معنى « ادراك » ، مگر حصول صورت شىء در مدركه .
پس ، نيست فرق ميانهء « ذهول » و « نسيان » ، مگر به اينكه : در « ذهول » صورت از عاقلهء ما رفته ، ولى حاصل است در حافظه كه خزانهء معقولات - كه جوهر قدسى
هامش
( 1 ) - حجر / 21 .