و آنچه بعضى از حكما گفتهاند : بايد به « مقضى » راضى بود ، چنان كه قائل گويد :
« رضيت بقضاء الله » ، و « مقتضى » را خواهد و قصد نكند رضاى به صفتى از صفات خدا را ، در اين كلامش ، به قرينه مقام اجراى اين كلام ، پس خود جواب دادهاند به اينكه : رضاى به كفر از آن جهت كه قضاى خداست ، طاعت است و نه از اين جهت [ كه ] كفر است ، منافات ندارد ، با آنچه گفتيم ، زيرا كه « مقتضى » را با وصف عنوانى « مقضى » گرفته ، نه ذات مقضى من حيث هى ، و مقضى وصف عنوانى همان « قضا » ست ، چنان كه وصف عنوانى موجود من حيث التّحقّق ، همان « وجود » است ، چون مضاف حقيقى كه همان « اضافه » است و ممتدّ حقيقى ، همان « امتداد » است و نيّر حقيقى همان « نور » است .
و بدان كه : حيثيّت علم و معلوم حقيقى ، مىآيد تا آنجا كه « وجود » آمده كه وجود - بما هو وجود - علم حضورى حقّ است و همچنين ، قضاى اعمّ از قدر عينى . و سيّد داماد - رحمة اللّه - بر موجودات اين عالم ، « قضاى عينى » اطلاق كرده است ، ولى منتسبا الى الله تعالى . پس ، وجودات اين اشياء به اندازهء نوريّت و متعلّق بودن « قضا » و از جهت وجه اللهى « مقضى » اند .
پس ، اين اشياء با وغول هيولانى و با تمادى مكانى و با تجدّد زمانى ، به اعتبار جهت علميّت و جهت نورانيّت به وجه اللهى كه :
« فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ »
« 1 » بايد مطلوب و مرضى باشند ، چنان كه نور شمس تابيده بر آب سيّال متموّج وضوء شمس ، چه جاى شكل آن ، در آن آب ، مضطرب الحركه است ، از طرف قابل و مظهر ، و ليكن آن آب ، بىنور شمس نيست و مظهريّتى دارد و مطلوبيّت نور شمس و مبهّج و مفرّح بودنش ، آن را گرفته است و بالذّات امتداد و عدم قرار در نور حسّى هم نيست كه : « الكيف هيئه قارّة لا يقتضى قسمة و لا نسبة » .
و همچنين ، نور شمس تابيده است بر ارجاس و مواضع كثيفه ، و ملوث نشده و از نوريّت و صفا بيرون نشده و بر طهارت و ضياء باقى است و اين هم ، حسن آن است
هامش
( 1 ) - بقره / 109 .