و در حديث قدسى است كه : « انّ العبد ليتقرّب الىّ بالنّوافل ، حتّى احببته فاذا احببته كنت سمعه الّذى يسمع به و بصره الّذى يبصر به » . « 1 » - الحديث -
مثنوى
گفت نوح : اى سركشان ! من من نيم * من ز جان مُردم ، به جانان باقيم
چون ز جان مردم ، به جانان زندهام * نيست مرگم ، تا ابد پايندهام
چون بمردم از حواس بوالبشر * حق مرا شد « سمع » و « ادراك » و « بصر »
چون كه من ، « من » نيستم ، اين دم ز هوست * پيش اين دم ، هر كه دم زد ، كافر اوست
« 2 » و معرفت نفس آدمى و معيّتش با قواى مدركه و محرّكه ، نيكو معنيى است بر معرفت پروردگار و معيّت قيّوميّهء او با خلق ، زيرا كه تحقيق آن است كه : ادراكات جزئيّه و تحريكات ، جميعا از نفس است ، در عين اينكه از قواى اوست . پس ، باصره ديده و سامعه شنيده و ذائقه چشيده ، و فى الحقيقه « نفس » ديده و شنيده و چشيده و همچنين ، در باقى .
چه ، همه ، شئون ذاتيّهء نفساند ، نه اينكه « خادم » مباين ادراك كند و اسناد دهى به « مخدوم » مباين . و وحدت نفس ، « عدديّه » نيست ، بلكه حقّهء ظليّه است . پس ، تمام مبادى مجرّده مرسله و متعلّقه به عالم صورت و برزخيّه ، حتّى مبادى مقارنه ، از قوا و طبايع مراتب قدرت فعليّهء حقّاند .
بيت
تو ز خارى ، چمن آرى * تو ز خونى ، لبن آرى
ز منى « ما » و « من » آرى * تو جهان را ، همه جانى
هامش
( 1 ) - « بحار الانوار » ، ج 14 / 289 .
( 2 ) - « مثنوى » ، دفتر 1 / 62 - رمضانى - ج 1 / 192 - نيكلسون -