استهلاك علوم جميع ، در علمش يك « علم » است ، ولى در لحاظ حفظ مراتب ، علم حق مراتب دارد ؛ از « علم عنائى » ، و « علم قلمى » ، و « علم لوحى » ، [ تا ] « علم قضائى » ، و « علم قدرى » .
پس ، به نظرى كه « 1 » اينها از صقع ربوبيّتاند و از خود « هستى » ندارند ، علوم اينها علم حق است و به اعتبار وجه النّفس اينها و اضافهء وجود به ماهيّت اينها ، پس علم ، مضاف به اينهاست نيز ، چه اضافهء مقابل هم ، « سايغ » است . امّا « علم عنائى » گذشت .
و امّا قلمى : بدان كه حقيقت قلم « عقل كل » است كه واسطهء فياضيّت قدرت حق است ، جميع صور را ، بر قوابل ماهيّات و چه « 2 » قوابل مواد ، زيرا كه قلم اعلى ، اوّل صادرى است از مبداء كه فعليّات كلّ ما دون را داراست ، و به وجهى چنان كه در نقطه مداد مدّاد ، سر قلم جسمانى ، همه حروف بودند ، به طور وحدت ، چه حروف مقطّعهء بسيطهء مرتّبه ، به مثل ترتيب « ابجدى » يا « ابتثى » يا « ايقغى » يا « اهطمى » ، يا غير اينها ، و چه « مركّبهء عربيّه » يا « غير عربيّه » .
پس ، قلم « تكوينى » ، مانند قلم « تدوينى » است كه داراى وجودات حروف عاليات اعنى : مجرّدات بسيط است و داراى فعليّات كلمات تكوينيّه است ، اعنى :
مركّبات جسمانيّه ، و از اينجاست كه حكيمى گفته است :
بيت
چو قاف قدرتش ، دم بر قلم زد * هزاران نقش بر لوح عدم زد
يعنى : قاف قدرت را ، در اوّل قلم جا دادن ، اشارت است به اينكه : مظهر اعظم ، حق تعالى است و به قدرت او مىنگارد ، حروف وجوديّه و كلمات كونيّه را ، در لوح عدم - كه ماهيّات امكانيّه باشد - و چون در هر كثرتى ، وحدت غالب است ، خاصّه مجرّدات مرسله ، پس در عين اينكه قلم را مراتبى است ، يك « قلم » است .
و اشارت به « وحدت در كثرت » شده ، به قول حق تعالى :
« ن وَ الْقَلَمِ وَ ما
هامش
( 1 ) - يعنى : با نظر به اينكه . . .
( 2 ) - به معنى « حتّى » .