الفرق » نسبتى به آنها دادهاند ، ولى آن ثبوت تبعى هم ، نه چنان است كه اصالتى براى شيئيّت ماهيّتى به نظر عقل آيد ، بلكه گويا [ يك ] مرتبه از وجود را « شيئيّات اعيان » خواندهاند .
و لهذا « اعيان ثابته » در حضرت واحديّت را « شئون ذاتيّه » خواندهاند . پس ، وارد نيايد براىشان كه شيئيّت [ همان ] « ماهيّت » و عين ثابت ، « ظلمت » است و علم ، « نور » ، پس ظلمات ، چگونه ما به الانكشاف مىشوند ؟
پس ، اين گونه ثبوت ، مقصود شيخ محى الدّين عربى است كه در « فتوحات » گفته است كه :
اعيان ممكنات ، در حال عدمشان ، رائى و مرئى و سامع و مسموع بودند ، به رؤيت ثبوتى و سمع ثبوتى . پس ، معيّن فرمايد به مشيّتش هر كدام را خواهد « وجود » بدهد در عالم ، و متوجّه سازد به آن ، كلمهء « كن » را ، پس تبادر كند به امتثال « فيكون » من كلمته بل كان عين كلمته ، يعنى : موجود مىشود آن « عين ثابت » از كلمهء « كن » كه وجود منبسط است و آن « وجود » ، امر تكوينى است ، به هر عين ثابتى كه داخل در [ مقولهء ] وجود شود ، بلكه عين « كلمه » است .
اشارت است به اينكه : « ماهيّت » در خارج عين « وجود » و منغمر و فانى در اوست :
« إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ »
. « 1 » و گفتهاند كه : « الاعيان الثّابته ما شمت رائحه الوجود » . پس ، چون شيئيّت وجود ، در ذات خود ندارند - حتّى در حال وجود عين آنها - و جزء آنها نشده [ اند ] و « سراب » هرگز « آب » نشود ، فانى در وجودند و متّحد با آن ، از [ حيث ] ندارى . و از اين [ بهره ] نداشتن فرد ذاتى - از وجود - منشأ انتزاع وجود آنها [ قابل تحليل ] است . پس ماهيّت ، چون هيچ ندارد ، خود را بر فتراك « وجود » بسته است [ و ] فرد ذاتى آن ، فرد عرضى اين « 2 » شده است . بيت
بلندى از آن يافت ، كان پست شد * در « نيستى » كوفت ، تا « هست » شد
« 3 »
هامش
( 1 ) - نجم / 23 .
( 2 ) - يعنى : « وجود » .
( 3 ) - شعر از سعدى شيرازى است .