معلوم بالذّات » را متّحد مىدانند ، و كلام محقّق طوسى - قدّس سرّه - در « شرح اشارات » ، دلالت بر اين دارد . چه ، بعد از آنكه مفاسدى بر قول به « ارتسام صور در ذات حق » لازم آورده ، فرموده كه :
مشّائون ، [ از ] قائلون به اتّحاد عاقل و معقول ، به اين رفتهاند ، از جهت حذر از اين مفاسد ، يعنى : صور علميّهء او را ، متّحد با ذاتش دانستهاند ، نه قائمه به ذاتش ، به قيام حلولى و صدورى ، تا لازم نيايد بودن شىء واحد بسيط ، « قابل » و « فاعل » و بودن صفت حقيقيّهء او - كه علم تفصيلى او باشد - زايد بر ذاتش و نحو اينها .
پس ، كلام [ آن ] طائفه از مشّائين كه قائل به اين اتّحادند ، در صور معلومه بالذّات باشد ، تا تشنيع كمتر بود ، و اگر در علم كمالى باشد ، به معنى دارائى نحو اعلاى صور معلومه بالذّات را ، هيچ غبارى بر آن نخواهد بود .
فصل در بيان قول كسانى كه علم تفصيلى حق تعالى را به مثل نوريّه مىدانند :
افلاطون ، موافق استاد خود سقراط ، رفته است به اينكه : از براى موجودات ، در « عالم إله » صورى است مجرّده و آنها را « مثل الهيّه » گويد ، و هر يك از آنها ، به ازاء نوعى است جوهرى از انواع طبيعيّه و با وحدت و بساطت ، جميع كمالات افراد نوع خود و فعليّات آنها را داراست و آن ، حقيقت اينها و اينها ، رقايق آن هستند و معيّت آن حقايق ، به رقايق است از معيّت نفوس به قوا و ابدان .
و اشراقيّون ، آنها را « انوار قاهره » گويند و در مثال حسّى انوار ، آنها و انوار اسفهبديّه ، اعنى : نفوس با قوا و طبايعى و رقايقى كه در تحت آنهاست ، چون مخروط نورى است كه رأس آن مخروط ، در نزد حق بسيط ، محيط باشد و قاعده آن مخروط ، منبسط بر هيوليّات افراد . و آنها ، ما به الانكشاف رقايق خودند ، از براى نور الانوار ، چه دانستى كه جامعيّت دارند ، جميع كمالات و فعليّات رقايق را ، پس حضور آنها حضور رقايق و انواع تحت آنهاست .
مثنوى