پس به خود آ ، تا با خدا باشى ، چنان كه خدا با توست در همه حال ، و نيست كامل آنكه خدا با اوست ، اوست كامل كه او با خداست .
بيت
به خدا ، گر كسى تواند بود * جز خدا ، از خداى برخوردار
مقدّمه ثانيه آن است كه « معلوم » دو قسم است ، كما مرّ :
- معلوم بالذّات كه صورت حاضره باشد در نفس ذات مجرّد ، - و معلوم بالعرض كه صورت خارجيه باشد كه گاه در « مادّه » و گاه « مجرّد » و در « ماهيّت » خود . و گاه ، وجودى است فى نفسه و لنفسه - لا للماهيّه - و معلوميّت معلوم بالعرض ، به سبب آن است كه با صورت حاضره ، در ذات مجرّد مشترك است ، در مفهوم ذاتى يا عرضى ، و در وجودات سنخيّت است . پس ، حضور اين ، حضور آن است و در حقيقت ، آن صورت داخلهء حاضر حقيقى است .
و بدان كه : معلوم بالذّات ، دو اطلاق دارد : يكى اينكه شنيدى ، و ديگر آنكه « خارج » را گاه معلوم بالذّات گويند ، به معنى « ملحوظ » و « مقصود بالذّات » كه صورت داخله مرآت و « ما به ينظر » باشد و صورت خارجه مرئى و « ما فيه ينظر » باشد ، پس وارد نمىآيد ايرادى كه گاهى مىكنند بر علم صورى كه لازم آيد كه خارج معلوم نباشد ، چه حضور براى مادّه - مثلا - دارد ، نه براى عالم . چه ، در لحاظ مرآتيّت آن ، هستى ندارد و فانى در هستى خارجى است ، پس ، خارجى مقصود بالذّات است .
مقدّمه ثالثه آن است كه : علم به علّت مستقلّه ، مستلزم علم به معلوم است ، و اين قاعده ، اتّفاقى است [ و ] اشراقيّه و مشائيّه و متكلّمين و صوفيّه به اين قائلند و همه به كار مىبرند ، در علم واجب الوجود به ما سواى او .
و برهان بر اين مطلب ، آن است كه : علت را خصوصيّت مخصوصه است ، با معلول خود كه ابا دارد از عدم ترتّب آن معلول ، و از ترتّب معلول ديگر بر او ، و الّا هر چيز ، « علّت » هر چيز و هر چيز ، « معلول » هر چيز شدى ، و آن خصوصيّت ، در بعض علل ، عين « ذات » آن است و در بعضى زايد . پس ، آن خصوصيّت ، در هر موطن كه پيدا شود - چه موطن خارج ، و چه موطن علم - بايد معلول پيدا شود ، چه اگر