انبعاث ميل و رغبت در نفوس نطقيّه .
و « علم انفعالى » ، آن است كه نه چنين باشد و بعد از وجود معلوم باشد ، چون علم نفوس به موجودات خارجيّه ، بعد از وجودشان ، و اين تقسيم ، منفصلهء منع الخلوّ نيست ، چه علّت مجرّد به خود ، نه « فعلى » است و نه « انفعالى » .
و از آن جمله است ، تقسيم به اجمالى و تفصيلى : « علم اجمالى » ، علم به كثرت به عنوان واحد به قدر مشترك ذاتى ، يا عرضى آنهاست ، و « علم تفصيلى » ، علم به كثرت به عنوانات مخصوصه كه متمايز باشند از يكديگر .
و از آن جمله است ، تقسيم به « وجهى » و « اكتناهى » ، [ نوع ] اوّل [ عبارتست از ] علم به شىء به رسم ، [ و نوع ] دوّم [ عبارت از ] : علم به شىء به دانستن يك خاصّه يا چند خاصه از آن وجهى است . و علم به شىء ، به دانستن جنس و فصل آن ، « اكتناه » ماهيّت آن است . اين ، در علم حصولى است و در حضورى نيز ، اين تقسيم مىآيد .
پس ، به حسب حضور تامّ و كامل ، « اكتناهى » است و به حسب حضور ناقص ، كلا حضور « وجهى » است ، پس علم هر نفسى به خود ، حضورى است ، بلكه به خدا حضورى است ، چه خدا « قيّوم » و « قيّم » و « مقوّم » هر وجود است و علم به متقوّم ، مسبوق به علم به مقوّم است : « ما رأيت شيئا الّا و رأيت اللّه قبله » « 1 » . ولى حضور خود شناسان و خداشناسان از اهل حضور كجا ، و حضور غافلان و مصداقان :
« نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ »
« 2 » و
« كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ »
« 3 » كجا ؟ !
بيت
دوست كجا و تو كجا ؟ اى دغل ! * نور ازل را ، چه به « بَلْ هُمْ أَضَلُّ » ؟
دوست كجا و تو كجا ؟ اى عنود ! * مرده چه باشد بر حىّ ودود ؟
دوست كجا و تو كجا ؟ اى جهول ! * خو نكند دوست ، بهر بو الفضول
نيست تو را دور ز ديدار يار * نى دل آزرده ، نه جان فكار
چون دلت از دوست ندارد خبر * اسم « وفا » ، نام « محبّت » مبر
هامش
( 1 ) - « توحيد » - صدوق - / 140 .
( 2 ) - حشر / 19 .
( 3 ) - اعراف / 178 .