و اوّل باطل است ، چه صورت اگر در عاقله باشد ، به نحو كليّت است و نفس قوّتهاى شخصيّهء خود را استعمال مىكند ، و اگر در مدارك جزئيّه است به نحو جزئيّت ، پس اگر در خود آن مدارك است ، « اجتماع مثلين » لازم آيد و [ نيز ] علم مدارك جزئيّه به خود لازم آيد و حال آنكه قوّتهاى جزئيّه ، علم به خود ندارند ، و رئيسشان كه « وهم » است ، منكر خود است .
و ديگر آنكه : اگر قوّهء باصره ، ادراك خود كند ، بايد ملوّن باشد ، و اگر سامعه مدرك خود باشد ، بايد صوت باشد ، و اگر ذائقه مدرك خود باشد ، بايد طعمى داشته باشد ، اعنى : خود قوّتها ، نه جسمهائى كه محلّ اينهاست ، و قس [ على هذا . ] و اين باطل است .
و اگر در مدارك ديگر است ، مدارك ديگر نيست و اگر باشد ، نقل كلام به آنها مىشود و « تسلسل » لازم آيد ، و اگر حضورى باشد ، فهو المطلوب و گذشت كه :
« نفس » آيت كبرى است . پس ، علم حضورىاش ، يا به طور « كثرت در وحدت » است كه كلّ القوا را در مقام ذاتش داراست ، به نحو وحدت و بساطت و « رتق » همه و « لفّ » همه است ، و همه « فتق » او و « نشر » اويند ، و يا به طور « وحدت در كثرت » كه ظهور اوست در همه ، بىتجافى از مقام عالى خود .
و نسبت ، چون « شىء » و « فىء » است و نور از او ، به همه مىرسد و همه آثار اويند و اين هر دو طور ، از علم حضورى حق است و مطلوب ، پس كسى كه حصر كرده علم به غير را ، در « حصولى » ، منكر شده اتمّ دو قسم علم را . و در علم حصولى نيز ، معلوم بالذّات ، همان « صورت » است كه معلوم به علم حضورى است و « خارج » معلوم بالعرض است و چون صورت حاضره در نفس ناطقه ، مرآت لحاظ صورت خارجه باشد ، خارجه نيز معلوم باشد .
و از آن جمله است ، تقسيم به « فعلى » و « انفعالى » : پس ، « علم فعلى » آن است كه علّت وجود معلوم باشد در خارج ، چون علم حق تعالى به اشياء ، و چون علم بعض اصحاب كرامات و ارباب همم عاليه كه ارادت ايشان ، « فانى » در ارادت خداست و علم ايشان در علم خدا - جلّ شأنه - و داراى مقام « كن » هستند ، و چون توهّم سقوط در سر جدار عالى كه منشاء سقوط شود و چون منشئيّت تصوّر مرغوبات در
اسرار الحكم في المفتتح والمختتم (فارسى) — صفحة 135
مساهمون: ملا هادي السبزواري
ص١٣٥