الاخلاص له » « 1 » ، اى : يخلص ملك الوجود له ، چنان كه عارفى گويد كه : « قيامت ما برپا شده است و مىشنويم كه خود ،
« لِمَنِ الْمُلْكُ »
فرمايد و خود جواب دهد كه :
« لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ »
. « 2 » و عارف ديگر گويد : بيت
كه جهان ، صورتند و معنى ، يار * ليس فى الدّار غيره ديّار
و قول حضرت عليه السّلام كه : « و كمال الاخلاص نفى الصّفات عنه » « 3 » : مراد به آن ، نفى صفات زائده و معانى قديمه [ است . وقتى چنين باشد ] چه جاى [ امور ] « حادثه » است ؟ كه اوّل را « صفاتيّه » و دوم را « كراميّه » به خلاف رفتهاند ، نه تصديق معتزله كه به « نيابت » رفتهاند ، چنان كه ابن ابى الحديد تصديق آنها پنداشته است و ما نيابت را باطل كرديم و « عينيّت » را ثابت [ نموديم ] به اتمّ وجه .
و [ نيز ] نه مراد ، « نفى مطلق » صفات باشد ، چه وجودش بذاته ، مصداق نعوت جماليّه و جلاليّه است و عقلا و اتّفاقا ، ذاتى است مستجمع جميع كمالات . و چون قطب راوندى - عليه الرّحمة و الرّضوان - بر ظاهر حمل كرده است ، نفى صفات مخلوقين گرفته است و [ اين ] از سياق كلام ، بسيار دور است ، و كاش مىدانستم كه چه داعى است بر اين گونه معانى ؟ و معنى ديگر از براى اين فقره ، نفى اسماء و صفاتى است كه در مرحلهء سيّم از مراحل سلوك مذكور ساختيم كه شأن منتهين بود .
و قول حضرت كه : « الشّهادة كلّ صفة » ، تا قولش : « و من جزاه فقد جهله » « 4 » ، اشارت است به برهان بر نفى صفات زائده به حسب وجود ، به اينكه : مغايرت به حسب وجود تركيب است در هويّت « واجب الوجود » ، از وجود صفت و وجود صاحب صفت ، و ديگر آنكه : تركيب لازم آيد در هر يك از صفت و صاحب صفت ، از ما به الاشتراك و ما به الامتياز . چه ، در موجوديّت شريكاند و به مقتضاى مغايرت ، بايد به چيزى متمايز باشند . پس ، هر يك ممكن باشد و حال آنكه حق تعالى « واجب الوجود بالذّات » و « واجب الوجود من جميع الجهات » است ، و چنان كه واجب است وجود
هامش
( 1 ) - همان .
( 2 ) - مؤمن / 16 .
( 3 ) - « نهج البلاغه » / خطبهء 1 و « بحار الانوار » ج 4 / 285 .
( 4 ) - همان .