و گويا در اين تضييقات ، تابع عرف و لغتاند ، و حقايق ، مقتنص از « عرف » و « لغت » نيست ، بلكه الفاظ ، موضوعاند از براى معانى عامّه كه قدر مشتركاند ، و اصل محفوظه در همه مراتب كه نه مراتب حسيّه و نازله رفض شود و نه مراتب معنويّه و عاليه روحانيّه ، خاصّه [ كه ] واضع « خدا » باشد ، و خاصّان خدا .
مثلا مدلول قلم ؛ « ما يكتب به » ، يعنى : چيزى كه به آن نوشته شود ، خواه جسمانى باشد ، خواه مجرّد و روحانى ، و بعد از آنكه « جسم » باشد ، « نى » يا آهن ، يا سيم و زر باشد ، و روحانى : اعمّ از آنكه « عقل كلّ » باشد و در نفس كلّ بنگارد ، يا عقول بسيطهء انسانيّه [ و ] نگارنده در قلوب منوّره :
« أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ »
. « 1 » و « كتابت » نيز ، اعمّ از آنكه كلّى باشد يا جزئى ، تا برسد قلم به اقلام نفسانيّه و برزخيّه ، از « حسّ » و « خيال » و « مصوّرهء نباتيّه » .
پس ، استعمال « قلم » در [ معناى ] « عقل كلّ » در حديث : « اوّل ما خلق الله القلم » ، حقيقت است ، چنان كه در « قصب » و « خشب » و « ذهب » و غير اينها و همچنين است ، معانى : « لوح » و « دوات » و « مداد » و « كتاب » و « كلام » و غير اينها .
پس ، همچنين است : « علم » و « قدرت » و « ارادت » و « نور » و صفات ديگر ، و اينها همه متأسى به « وجود » ند ، در مراتب داشتن ، بلكه خود اويند - چنان كه شرح كرديم قبل از اين - و سخيفترين اقوال در صفات الهيّه ، قول گراميّه است كه زايد حادث دانند ، چنان كه گويند :
« ارادهء عالم حادث شد ، در او ، در نزد ايجاد عالم حادث ، و همچنين هر حادثى موجود مىشود از او ، به ارادهء حادثه » .
پس ، خدا را محلّ حوادث دانند :
« تَعالى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً »
. « 2 » و در مقابل ، قول اشعرى ، به زيادتى صفات ، قول به عينيّت صفات الهيّه است ، به حسب « وجود » . و به حسب « مفهوم » نيز با ذات اقدس و با يكديگر و اين ، افراط است و قول اشعرى تفريط ! و چگونه به حسب مفهوم « اتّحاد » باشد با ذات و مفاهيم اينها معلوم است ، چه معانى عرفيّه خاصّه و چه عرفيّه عامّه و چه معانى لغويّه ؟
هامش
( 1 ) - مجادله / 22 .
( 2 ) - پيشتر ذكر شد .