اين است كه وجود حق تعالى كه بسيط و محيط است و غايب نيست از وجودش ، هيچ وجودى ، ماهيّت صاحب جمع و منع ندارد ، و همچنين انسان كامل متخلّق به اخلاق الله و متحقّق باللّه كه وجودش ذكر خدا باشد و به تحقيق ، تحقيق توحيد خدا كند و به وجودش : « و من مطلعى . . . » . اه :
و انّى و ان كنت ابن آدم صورة * فلى فيه معنى شاهد بابوّتى
« 1 » گويد : به شرط آنكه ابوّتى چون « اب » حضرت عيسى بود ، « عقل كلّ » را « پدر » تعبير مىكرد و همچنين در انواع جمادات ، و انواع نباتات ، و انواع حيوانات ، بر فصول بعيده ، فصول قريبهء ديگر افزوده مىشود كه منع اشدّ و اكدّ مىشود ، و از اينجا كه ضيق وجود و حدّ و نهايت وجود خاصّ ، رسم ماهيّت كند در عقل آدمى ، منطقى قول و چيزى را كه معرّف ماهيّت است و قول شارحهء آن است ، « حدّ » گويد .
و بايد دانست كه : در « انسان كامل » صاحب نفس كلّيّهء الهيّه و عقل كل صاعد ، ماهيّات انواع جماد و نبات و حيوان صامت ، يا به فارسى « كان » « 2 » و « گياه » و « جانور » و مانند اينها ، ممتنع الصّدق بودند ، در مقام « كثرت در وحدت » ، چه اينها ماهيّات متحصّله بودند . و امّا مفاهيم مبهمهء جنسيّه و غير متحصّله ، پس صادق است چون « جوهر » و « جسم » و « نامى » و « حسّاس » و « متحرّك بالاراده » ، و « ناطق » كه ذاتىاند و ذاتى ، لا يختلف و لا يتخلّف .
و سرّش آن است كه : اينها ذاتىاند ، براى ماهيّت كه عريضه است ، نسبت به وجودش ، و ذاتى بودن نيز با مفاهيم عامّه و قدر مشترك است ، مثل « لا به شرط » و قدر مشترك ميانهء « جسم طبيعى » و « جسم مثالى » و « جسم كلّى » به حمل اوّلى و نامى - اعمّ از مادّى و صورى و معنوى - و حسّ - اعمّ از مادّى و صورى و علم حضورى - مثنوى
پنج حسّى هست جز اين پنج حس * آن چو زر سرخ و اين حس ، همچو مس
صحّت اين حسّ ، بجوئيد از طبيب * صحّت آن حس ، بجوئيد از حبيب
هامش
( 1 ) - همان ، / 120 .
( 2 ) - « كانى » صحيحتر است .