عبارت معلّم ثانى : « ينال الكلّ من ذاته و هو الكلّ فى وحدة » ، و مثل عبارت سيّد اعاظم الحكماء ، المشهور بالسيّد الدّاماد - اعلى اللّه مقامه - در « تقديسات » فرموده :
و هو كلّ الوجود و كلّه الوجود ، و كل البهاء و الكمال و كلّه البهاء و الكمال و ما سواه على الاطلاق لمعات نوره و رشحات وجوده و ظلال ذاته ، و اذ كل هويّة من نور هويّته فهو الهو الحق المطلق و لا هو على الاطلاق الّا هو . « 1 » انتهى .
پس قولش : « و هو كلّ الوجود » ، اين مسئله است و قولش : « و كلّه الوجود » ، معنىاش آن است كه : ماهيّت ندارد ، و « كلّ البهاء و الكمال » اشارت است به دارائى كلّ صفات كمال ، و « كلّه البهاء و الكمال » اشارت است به اينكه صفاتش ، عين ذات است . و امّا قولش « و ما سواه على الاطلاق » اه ، مسئلهء « وحدت در كثرت » است و عرفا را نيز اصطلاح است : « شهود المفصّل فى المجمل و شهود المجمل فى المفصّل » . و شيخ عطّار در « منطق الطّير » گويد :
هم از جمله بيش و هم پيش از همه * جمله از خود ديده و خويش ، از همه
و در بعضى از نسخ ، « جمله در خود » است و اين ، اظهر است در اين مطلب . و بسيارى ، فرق نكردهاند « 2 » ، ميانهء دو مرتبه كه اوّل مرتبهء علم « عنائى حضورى مقدّم بر ايجاد » است و دوم مرتبهء [ علم ] « حضورى مع الايجاد » است .
- و اشكال وارد مىسازند كه : هر سنگ و كلوخى بايد خدا باشد !
- جواب آن است كه گفتند : « بسيط الحقيقة كلّ الاشياء بنحو الوحدة و البساطة » و نگفتند : « كلّ الاشياء بسيط الحقيقة » . پس ، مغاطه از باب « ايهام الانعكاس » شده است ، نظير شبههء ثنوى كه ديده هر « ضدّ » مقابل است ، توهّم كرده كه هر « مقابل » ، ضدّ است ! پس به وهم فاسد خود ، توهّم نموده كه « شرّ » - كه مقابل « خير » است - ضدّ است براى « خير » ! پس وجودى است ، پس فاعل وجودى مىخواهد ، مقابل فاعل خير و حال آنكه « شرّ » عدمى است و [ هرگز ] فاعل وجودى نخواهد .
به علاوه كه قول ايشان را در تلو آن كه : « و ليس بشىء منها » ، تعامى و تصامم كردهاند . و مثال اعلى « انسان كامل » است كه كلّ الانواع است و « جماد » و « نبات » و
هامش
( 1 ) - اين عبارت در « منظومه » هم آمده است .
( 2 ) - يعنى فرق نگذاشته و تفاوتى قائل نشدهاند .