عدم وقوع را نشايد ، چنان كه لؤلؤ صدف تقوى بعد از ذكر اين روايت گويد : ممكن است كه مراد اين باشد كه چون حقّ تعالى مرا براى زمين خلق كرده بود نه براى بهشت و حكمتش مقتضى آن بود كه من در زمين باشم ، لهذا عصمت خود را از من بازگرفت تا من به اختيار خود مرتكب ترك اولى شدم .
دوم آنكه : از عدم وقوع علم ازلى جهل مىگردد ، چنان كه شارح صالح ربّانى مازندرانى در شرح حديث « لا يجد العبد طعمَ الإيمان حتّى يعلم أنّ ما أصابه لم يكن ليخطئه ، و ما أخطأه لم يكن ليصيبه » . « 1 » گفته است كه :
لتيقّنه بأنّ ما أصابه علم اللَّه أزلًا بأنّه يصيبه ، فيستحيل أن لا يصيبه و ما أخطأه علم اللَّه أزلًا بأنّه لا يصيبه ، فيستحيل أن يصيبه كلّ ذلك ؛ لاستحالة أن يصير علمه جهلًا .
هذا فيما لا اختيار للعبد فيه ، مثل الصحّة والسقم ، والحسن والقبح ، والطّول والقهر إلى غير ذلك ظاهر ، وأمّا في فعله الاختياري مثل الصلاة وتركها والشرب وتركه والقتل وعدمه إلى غير ذلك ، فكذلك علمه تعالى في الأزل ، فكلّ ما يقع فلابدّ من أن يقع لما ذكر ، و لكن علمه ليس علّة لوقوعه ، بل تابع له . « 2 » انتهى .
مؤلّف گويد : هيچ يك از اين دو وجه دلالت ندارد بر مدّعاى مستدلّ ؛ چه مدّعا اين است كه چون خطاى آدم پيش از خلق او نوشته شده بود ، لهذا عدم وقوع را نشايد .
و وجه اوّل دلالت دارد بر اينكه خطاى آن حضرت بىحكمت نبود ، امّا اينكه عدم خطا بىحكمت بود تا وقوع را نشايد ، فلا .
و وجه دوم اوّلًا ممنوع است به اينكه از عدم وقوع لازم آيد بذاته جهل خدا ؛ زيرا كه سخن در نوشتهء خدا است نه بهعلم گذشتهء خدا و ثانياً مدفوع است به اينكه بعد از آنكه آن حضرت ترك خطا مىنمود در علم ازلى ، نيز ترك خطا گذشته مىبود نه فعل خطا ، تا به ترك خطا علم ازلى جهل شود . اين است كه در جواب رباعى مشهور خيّام گفتهام :
رباعى :
تو مىخورى و هر كه چو تو ناشايست * مىخوردن تو بزعم او مىبايست
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 2 ، ص 58 ، باب فضل اليقين ، ح 7 .
( 2 ) . شرح اصول الكافي ، مازندراني ، ج 8 ، ص 193 .