خار اگر بر نكشيدى بهرخ گل خنجر * باغبان سوختنش را ز كجا قايل بود
بنده را دخل نه در جرم و عقاب مولا * هركه اين داشت روا جاهل لايَعقل بود
ليك قابل نكند بى اثر فاعل كار * خاك بى زارع از او زرع كجا حاصل بود
يك سررشته بدست تو و ديگر با اوست * كشش ذات تو و كوشش او داخل بود
آنچه را قابل آن بوده دادند به تو * بشنو از من كه حق مسأله بر سائل بود
فعل از فاعل و تاوان عمل بر قابل * حلّ اين مسأله بر معتزلى مشكل بود
اين سخن معنى « لا جبرَ ولا تفويض » است * بندهء لعل لبى شو كه به اين قايل بود
خوب را بد نتوان كرد بدان را نيكو * اصل ايجاد من و تو اثر فاعل بود
طينت كافر و مؤمن نشنيدى كه جداست * گرچه اين صورت نيكو همه را حاصل بود
غرض از كن مكن اظهار لياقتها بود * زانكه دانندهء اسرار نهان عاقل بود
مؤلّف گويد : حاصل معنى ما قبل سه بيت آخر اين است كه : در فعل بنده نه خدا مستقلّ است كه بىمدخليّت قدرت و ارادهء بنده باشد و نه بنده مستقلّ است كه بىمدخليّت قدرت و ارادهء خدا باشد ، بلكه اراده و قدرت خدا و قدرت و ارادهء بنده هر دو در فعل بنده مدخليّت دارند .
لكن اصل كار حدّ ذات بنده است ، گو قدرت و ارادهاش اصل مباش و اين سخن در تحقيق « أمر بين أمرين » همان سخن ما قبل آخر سخنان است كه گذشت با آنچه در آن است و تكرار در كار نيست .
شعر :
سخن گر چه باشد چو آب زلال * ز تكرار خيزد غبار ملال
و قول او كه « حق مسأله بر سائل بود » اشاره است به آنچه گفتهاند :
شعر :
چون قوابل جمال بنمودند * مستعدّان سؤال فرمودند
طلب فعل خود به خود كردند * هريكى حكم خود به خود كردند