الْإِنْشَاء : احداث ذكر . وأَنْشَأَهُمَا اشارت است به اين كه محال است كه مخلوق ، ازلى باشد ، چنانچه گذشت در حديث دوّمِ باب هفدهم كه : « فَكَيْفَ يَكُونُ خَالِقاً لِمَنْ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ » « 1 » .
يَبِيد ( به باء يك نقطه و ياء دو نقطه در پايين و دال بى نقطه ) به صيغهء مضارع غايب معلومِ باب « ضَرَبَ » است . الْبَواد ( به فتح باء ) و الْبَيَاد ( به فتح باء ) : فنا .
مَا براى ابهام است و مراد ، خواه نزديك و خواه دور است .
لَمْ يُؤْمِنْ به صيغهء مضارع غايب مجهولِ باب « عَلِمَ » است .
« عَلى » در عَلَيْهِ براى اضرار است .
الْإِبَادَة ( به باء يك نقطه و دال بى نقطه ، مصدر باب افعال ) : افنا . و آن ، مرفوع و نايب فاعل است و مراد ، افناى ديگرى او راست ، يا مراد اعمّ از آن و افناى او خود راست .
و حاصلِ اين استدلال اين است كه : اگر غضب و ضجر حادث شود در او ، لازم مىآيد كه در ازل ، مستجمع جميع صفات كمال و برى از جميع صفات نقص نباشد ؛ زيرا كه امثال غضب و ضجر از صفات فعل نيست ، بلكه از صفات ذات است كه كمالات است ؛ و اين منافات دارد با وجوبِ بِالذّات كه ثابت است به براهين .
ثُمَّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُكَوِّنُ مِنَ الْمُكَوَّنِ ، وَلَا الْقَادِرُ مِنَ الْمَقْدُورِ عَلَيْهِ ، وَلَا الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِ ، براى دفع دو اعتراض است از استدلالى كه بيان شد و هر دو اعتراض ناشى شده از بازى خوردن از سخنان فلاسفه و پيروان ايشان و غفلت از طريقهء ائمّهء هُدى و شيعهء ايشان :
اوّل اين كه : وجوب بِالذّات در صانعِ عالم ، ثابت نيست ، چنانچه فلاسفه مىگويند كه : فاعل اجسام ده عقل است كه هر يك ممكنِ بِالذّات است . و دلايل ايشان در اثبات واجب كه مشتمل است بر دور و تسلسل ، چندين خلل دارد . چنانچه ظاهر است از رسايل اثبات واجبِ پيروان فلاسفه .
دوم اين كه : استحالهء نقص بر واجبِ بِالذّات ، محلّ مناقشه است ، چنانچه تفتازانى
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 120 ، ح 2 .