مُحِيط در اوّل ، مأخوذ است از احاطه كه در كلّ مىباشد نسبت به جزء آن ؛ و در دوم ، مأخوذ است از احاطه كه در عالِم به علمِ تامّ مىباشد نسبت به معلومش .
« مَا » در بِمَا أَحَاطَهُ موصوله است و عايدش ، ضمير مستتر در « أَحَاطَ » است ، يا عايدش محذوف است به تقديرِ « أَحَاطَهُ بِهِ » . و حاصل هر دو يكى است و مراد اين است كه : علم اللَّه تعالى محيط است به جميع اجزاى غير متناهيه كه در جسم مفرد مىباشد ، بنابر امتناعِ جُزء لَايَتَجزّئ ؛ و اين تسلسلِ محال نيست ؛ زيرا كه تسلسل در كائنات نيست ، بلكه تسلسل در اشيا و ثابتات است ، مثل « الْوَاحِدُ نِصْفُ الاثْنَيْنِ وَ ثُلْثُ الثَّلَاثَةِ وَ رُبْعُ الْأَرْبَعَةِ » و بر اين قياس است امثالِ آنها بى نهايتى .
يُغَيِّرُ ( به غين با نقطه و ياء دو نقطه در پايين و راء بى نقطه ) به صيغهء مضارع غايب معلومِ باب تَفْعيل است . الصُّرُوف ( جمع صَرْف ، به فتح صاد و سكون راء ) : گردشها .
يَتَكَأَّدُ ( به همزه و دال بى نقطه ) به صيغهء مضارع غايب معلومِ باب تَفَعُّل است .
التَّكَأُّد : به مشقّت انداختن كسى را .
صُنْعُ شَيْءٍ كَانَ عبارت است از اعادهء دنيا بعد از فناى آن چنانچه بوده بِعَيْنِهَا ، موافق آنچه در نهج البلاغة است در خطبهاى كه اوّلش « مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ » است و منقول شد در شرح فقرهء « فَتَبَارَكَ » .
جملهء إِنَّمَا قَالَ لِمَا شَاءَ : « كُنْ » فَكَانَ ، استيناف بيانىِ سابق است و استدلال است بر نفىِ تكأّد به اين كه فاعلِ به قولِ « كن » چنانچه در تكوينِ اوّل ، مشقتى نداشته ، در اعاده نيز ندارد .
يعنى : براى هر چيزى از آنها نگاهدارى و نگاهبانى است و هر چيزى از آنها به چيزى احاطه كننده است و احاطه كننده به آنچه احاطه كرده از جملهء آنها ، يگانهء بى جزء و قرين مقصود در مشكلها و حاجتها است ، آن كه نمىگرداند حال او را گردشهاى زمانها و به مشقّت نمىاندازد او را ساختنِ چيزى كه بوده و فانى شده .
بيانِ اين آن كه : جز اين نيست كه گفت چيزى را كه خواست كه : بشو ، پس شد .
اصل : « ابْتَدَعَ مَا خَلَقَ بِلَا مِثَالٍ سَبَقَ ، وَلَا تَعَبٍ وَلَا نَصَبٍ ، وَكُلُّ صَانِعِ شَيْءٍ
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 410
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٤١٠