شده باشد دم به دم و نه اجلى كه غير متناهى باشد و نه بيانِ عظمتى كه محصور باشد .
اصل : « سُبْحَانَ الَّذِي لَيْسَ لَهُ أَوَّلٌ مُبْتَدَأٌ ، وَلَا غَايَةٌ مُنْتَهىً ، وَلَا آخِرٌ بِفَناءٍ » « 1 » .
شرح : أَوَّل با تنوين است . مُبْتَدَأٌ ( به باء يك نقطه و دال بى نقطه و همزه ) به صيغهء اسم زمانِ باب افتعال ، مرفوع و بدل ، يا صفتِ « أَوَّل » است ؛ به معنى آنِ حدوث خودش . و ذكر اين ، براى احتراز است از اوّل به معنى آنِ احداث اوّلِ حوادث عالم ؛ زيرا كه آن را اللَّه تعالى دارد . غَايَةٌ ، به غين با نقطه و الف و ياء دو نقطه در پايين است .
مُنْتَهىً ( به نون و هاء و الف منقلبه از ياء كه به التقاى ساكنين مىافتد ، به صيغهء اسم زمانِ باب افتعال ) بدل ، يا صفت « غَايَةٌ » است ، به معنى آنِ انتفاى خودش . و ذكر اين براى احتراز است از « غَايَةٌ » به معنى مدّت ؛ زيرا كه اللَّه تعالى آن را دارد . و شيخ رضى در شرح كافية در شرح « فَمِنْ لِابْتِدَاءِ الْغَايَةِ » گفته كه : « لَفْظُ الْغَايَةِ يُسْتَعْمَلُ بِمَعْنَى النِّهَايَةِ وَبِمَعْنَى الْمَدى » « 2 » .
و « مَدى » به فتح ميم و تخفيف دال بى نقطه و الف مقصوره ، به معنى مدّت است .
آخِرٌ ( به همزه و الف و كسر خاء با نقطه و راء بى نقطه ) با تنوين است . بِفَنَاءٍ ، به حرف جرّ و فتح فاء و نون و الف ممدوده است . و ظرف ، صفت « آخِر » است . و ذكر اين ، براى احتراز است از « آخر » به معنى آنِ افناء دنيا ؛ زيرا كه آن را اللَّه تعالى دارد ، چنانچه گذشت در شرح فقرهء سابقه .
بدان كه معنى « لَا غَايَةٌ مُنْتَهىً » و معنى « وَلَا آخِر بِفَنَاءٍ » راجع به يك چيز مىشود ، پس نكته در ذكر « وَلَا غَايَةٌ مُنْتَهىً » بعد از نفى اوّل و پيش از نفى آخر اين است كه :
مقصود اصلى در آن ، اثبات غايت به معنى مدّت است كه مانند وسط است ؛ براى ابطالِ خيال جمعى كه مىگويند كه : پيش از حدوث عالم ، مدّتى و استمرارى نبوده و تقدّمِ اللَّه تعالى بر عالمِ محض ، تقدّم ذاتى است ، چنانچه صاحب تجريد در مبحث حدوث عالم گفته كه : « وَاخْتَصَّ الْحُدُوثُ بِوَقْتِهِ ؛ إِذْ لَاوَقْتَ قَبْلَهُ » . « 3 » و دوانى نيز در شرح عقائد عضديّه همين خيال كرده [ است ] .
هامش
( 1 ) . كافى مطبوع : « يفنى » .
( 2 ) . شرح الرضي على الكافية ، ج 4 ، ص 263 .
( 3 ) . شرح التجريد ، ص 264 .