به معنى خلقت انسان ، و مىتواند بود كه براى جنس باشد به معنى مخلوقات . « 1 »
الفْ لامِ الاسْم ، براى عهد خارجى است و مراد ، مفهومِ انسان است . پس وَاحِدٌ فِي الاسْم به معنى اين است كه يك انسان است و دو انسان نيست .
لَا وَاحِدٌ ، مرفوعِ مُنَوَّن است . مراد به مَعْنى ، كائنِ فِي نَفْسِهِ در خارج است . پس لَا وَاحِدٌ فِي الْمَعْنى به معنى اين است كه چند كائنِ في نَفْسِهِ در خارج است و يك كائنِ في نَفْسِهِ در خارج نيست .
لَا وَاحِدَ غَيْرُهُ به تقديرِ « لَا وَاحِدَ فِي الْمَعْنى غَيْرُهُ » است و « لا » براى نفى جنس است .
اگر گويى كه : هر مركّب ، منحل مىشود به بسائط ؛ زيرا كه تسلسل در اجزا محال است . پس غيرِ اللَّه تعالى ، واحدِ فِي الْمَعْنى مىباشد ؟
گوييم كه : هر يك از آن بسائط ، متجزّى است ، چنانچه گذشت در شرح حديث هفتمِ باب سابق در شرحِ « لِأنَّ مَا سِوَى الْوَاحِدِ مُتَجَزِّئٌ » . « 2 »
التَّفَاوُت : اين كه دو جزء مُتَّفِق الْحَقِيقَه ، معروضِ دو عارض مُخْتَلِف الْحَقِيقه شود ، چنانچه در جسم ابلق است . و مراد اين جا تحقّق دو جزء مُتّفق الْحَقيقه است مطلقاً .
مِنْ أجْزَاءٍ ، خبر الْإنْسَانُ است و حذف « فاء » در خبر مدخول « أَمّا » جايز است ؛ چون به تقدير « قول » باشد ، مثل :
« فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَ كَفَرْتُمْ »
« 3 » كه به تقديرِ « فَيُقَالُ لَهُمْ أَكَفَرْتُمْ » است . و در مَا نَحنُ فِيهِ ، مبتدا نيز مقدّر است به تقديرِ « فَيُقَالُ فِيهِ هُوَ مِنْ أجْزَاءٍ » .
غَيْر ، به معنى « إلّا » است و منصوب است بر استثناى منقطع .
يعنى : توضيح آن ، اين است كه انسان ، اگر چه گفته شود كه واحد است ، پس به درستى كه شأن ، اين است كه خبر داده مىشود اين كه آن انسان ، يك بدن است و نيست دو بدن ، و انسان ، به خودش واحد نيست ؛ زيرا كه اجزاى او اختلاف در حقيقت نوعيّه
هامش
( 1 ) . يعنى اگر « ال » در « الخلق » براى عهد خارجى باشد ، « خلق » به معنى خلقت انسان است و اگر « ال » جنس باشد ، « خلق » به معنى « مخلوقات » است .
( 2 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 116 ، ح 7 .
( 3 ) . آل عمران ( 3 ) : 106 .