تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
دوم : آنچه به آن دفع شود اشكالى ديگر كه در اين مقام به خاطرها مىرسد ، اگر چه سائل ، متعرّض آن نشده صريحاً ؛ و آن اشكال ، اين است كه تعريف خبر به الف لام در « وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ الْوَاحِد » تا آخر ، دلالت مىكند بر حصرِ واحد مثلًا در اللَّه تعالى ، و حال آن كه « وَاحِد » مشترك معنوى است ميان اللَّه تعالى و انسان . و جوابش اين است كه مراد به « وَاحِد » در مقام حصر ، كَامِلُ الْوَحْدَه است ، چنانچه گويا كه غير او وحدت ندارد ، چنانچه مىگويند كه : « زيدٌ هُوَ الرَّجُلُ حَدُّ الرَّجُلِ » . پس مراد به « وَاحِد » در اين مقام ، واحدِ فِى الْمَعْنى است ، نه واحدِ مطلق . و بر اين قياس است « اللَّطِيفُ » و « الْخَبِير » و « السَّميع » و « البصير » . و إنْ ، وصليّه است و اشارت است به اين كه « كثير » « 1 » نيز گفته مىشود . ضمير فَإِنَّهُ براى شأن است . يُخْبَرُ ( به خاء با نقطه و باء يك نقطه و راء بى نقطه ) به صيغهء مضارع غايب مجهولِ باب افْعال است . أَنَّهُ ، نايب فاعل است و ضمير ، راجع به انسان است . الْجُثَّة ( به ضمّ جيم و تشديد ثاء سه نقطه ) : بدن . جُثَّةٌ وَاحِدَة ، مبنى بر بطلان تجرّد نفس ناطقه است . ذكرِ « وَأَلْوَانُهُ مُخْتَلِفَة ، وَمَنْ أَلْوَانُهُ مُخْتَلِفَةٌ غَيْرُ وَاحِدٍ » ، اشارت است به اين كه برهان بر اين مدّعا ، موقوف نيست بر اثبات اختلاف اعضا در حقيقت نوعيّه ؛ بلكه كافى است اثبات اختلافِ اجزا در حقيقت نوعيّهء رنگ ؛ زيرا كه محال است كه دو رنگِ ضدّ يكديگر ، در يك كائن جمع شود . پس محال است كه جسم ابْلَق « 2 » ، متّصلِ واحد باشد . أَجْزَاء ( به فتح همزه و الف ممدوده ) مضاف است . مُجَزَّأ ( به جيم و زاء با نقطه و همزه ، به صيغهء اسم مفعولِ باب تَفْعيل ) به معنى متفرّق است . و جملهء لَيْسَتْ بِسَوَاءٍ ، نعتِ مضاف است . « لَيْسَتْ » ، از افعال ناقصه است و « بسواء » به باء حرف جرّ و فتح سين بى نقطه و الف ممدوده است ، به معنى اين كه يك حقيقت ندارند . وَلَحْمُهُ غَيْرُ دَمِهِ ، تأكيد مضمون سابق است . الفْ لامِ الْخَلْق ، براى عهد خارجى است
هامش
( 1 ) . يعنى به انسان علاوه بر واحد ، كثير نيز مىتوان اطلاق كرد . ( 2 ) . ابلق : سياه و سفيد .