باب ، خصوصاً حديث اوّل . و بر اين قياس است حبّ و رضا .
« مَا » در وَلَوْ كَانَ مَا يُحِبُّ مصدريّه و موصوله مىتواند بود و بنا بر دوم ، به تقديرِ « وَلَوْ كَانَ حُبَّ مَا يُحِبُّ » است .
نَجِدُ مأخوذ از وجود به معنى قدرت نيست ، بلكه مأخوذ از وجود به معنى ادراك است كه راجع به معنى اثبات مىشود . وَ كَذلِكَ تا آخر ، براى بيان قسم دوّمِ صفات ذات است و حاصل آن اين است كه : قسم دوم مانند قسم اوّل است در اين كه وصف به ضدّ آن نمىتوان كرد ، پس چنانچه وصف نمىكنيم اللَّه را به قدرت و عجز ، همچنان وصف نمىكنيم اللَّه را به عزّت و ذلت . و بر اين قياس است وصف به بصر و عمى و وصف به سمع و صَمَم و وصف به حيات و موت .
پس صفات ذات مطلقاً ، منفى مىشود به هر كدامِ آنها ضدّ آن ، چنانچه مىآيد در فقرهء آخر . و قسمى از صفات ذات ، منفى مىشود به آن نقيضِ آن ، مثل حيات و عزّت .
و قسمى ديگر منفى نمىشود به آن نقيضِ آن ، مثل علم و قدرت ؛ زيرا كه اللَّه تعالى عالم نيست به شريك و قادر نيست بر شريك ، اگر چه جهل و عجز ندارد . و ذِلَّة مشتمل بر اقتصار است ؛ زيرا كه به تقدير « وَلَا بِعِزَّةٍ وَذِلَّةٍ » است .
يعنى : و توضيح اين ضابطه اين است كه : تو ثابت مىكنى در تحت قدرت الهى آنچه را كه اراده مىكند و آنچه را كه اراده نمىكند و آنچه را كه راضى مىشود به آن و آنچه را كه سخط مىكند آن را و آنچه را كه دوست مىدارد و آنچه را كه دشمن مىدارد ، پس اگر مىبود اراده از صفات ذات - مانند علم و قدرت - مىبود آنچه اراده نمىكند شكنندهء آن صفتِ اراده . و اگر مىبود دوست داشتن از صفات ذات ، مىبود آنچه دشمن مىدارد شكنندهء آن صفت حبّ ؛ آيا نمىبينى كه ما نمىيابيم در تحت قدرت الهى آنچه را كه نمىداند و آنچه را كه قدرت بر آن ندارد و مانند آن است باقى صفاتِ ذاتِ اللَّه تعالى كه ازلى است .
بيانِ اين آن كه : نيستيم كه وصف كنيم او را به قدرت و عجز و نه اين كه وصف كنيم او را به عزّت و خوارى و جايز است كه گفته شود كه : دوست مىدارد كسى را كه اطاعتِ او مىكند و دشمن مىدارد كسى را كه عصيانِ او مىكند و نزديكى مىكند با
صافى در شرح كافى (فارسى) — صفحة 254
مساهمون: محمد حسين الدرايتي
ص٢٥٤