مشدّده است به معنى مناطهاى دلالتِ دليلها بر نتيجهها . و باء ، براى الصاق است .
يعنى : و شد آن دليل بر امتناعِ رؤيت كه طلبيدى ، تشبيه ؛ زيرا كه براهين عقليّه را ناچار است از پيوسته بودن آنها به مناطهاى دلالت آنها بر نتيجهها .
بدان كه نظير اين است استدلال بر صانعِ عالم كه گذشت در حديث پنجمِ باب اوّل كه : « أَلَاتَرى أَنَّكَ إِذَا نَظْرَتَ إِلى بَنَاءٍ مُشَيَّدٍ مَبْنِيٍّ عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ بَانِياً ، وَإِنْ كُنْتَ لَمْ تَرَ الْبَانِيَ وَلَمْ تُشَاهِدْهُ » . « 1 »
نظير ديگر اين كه ، هرگاه اين دليل كه معدنِ فيروزه مشتمل است بر اجسام متفرقّه ، كه تفرّق آنها مقتضاى طبع معدن يا فيروزه يا مكان نيست و هر چه چنين باشد حادث است به تدبيرِ مُدبّرى ، كسى را رساند سوى علم به اين كه معدن ، حادث است به تدبير مدبّرى ، خواهد رسانيد آن كس را سوى علم به اين كه آسمان كه مشتمل است بر كواكب متفرّقه ، نيز حادث است به تدبير مدبّرى .
پس چون فلاسفه كه مانند شياطين ، دعوىِ قِدَمِ عالم مىكنند و مردمان را بازى مىزنند به شبهات ، اقرار به حدوثِ معدن مىكنند و انكار حدوث عالم مىكنند ، كواكبِ رجوم ايشان است ؛ به معنى اين كه آتشهاى جان ايشان است ؛ چه خصوصيّت معدن و فيروزه در مناطِ دلالت اين دليل ، داخل نيست .
حاصل اين است كه : در اين مقام ، از خصم خود كه اشاعرهاند مىپرسيم كه : آيا چنانچه مىگوييد كه : « اللَّه تعالى را مىتوان ديد » مىگوييد كه : او را مىتوان لمس كرد و شنيد و بوييد و چشيد ، يا نه ؟
ناچار مىگويند كه : نه ؛ چه مذهب ايشان به خلاف اين است ، بلكه هيچ كس به اين توهّم نيفتاده ؛ چه در آن نقل نشده چنين الفاظِ غلط انداز كه در رؤيت نقل شده . و چون گفتند كه : نه ، مىگوييم كه : به چه دليل ، اينها محال است ؟
خواهند گفت كه : به اين دليل كه اينها لازم دارد مكان و جهت و جسميّت را .
مىگوييم كه : شايد به حسبِ عادت چنين باشد و در خلافِ عادت چنين نباشد ؟
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 80 ، ح 5 .