شقّ اوّل ، باطل است ، والّا معرفتى كه در دار دنيا از راه اكتساب است ، مقارنِ ايمان نيست ؛ چه آن معرفت ، ضدّ ايمان خواهد بود بنابراين شقّ ، پس نخواهد بود در دنيا مؤمنى ؛ چه مكلّفان نديدهاند اللَّه تعالى را در دنيا .
و بنا بر شقّ دوم ، خالى نشد اين شناختى كه از راه اكتساب است از زوال به سبب حدوث ضدّ آن ، كه معرفت ضرورت باشد در معراج يا در معاد و حال اين كه زايل نمىشود ايمانِ مؤمنان حقيقى در معاد ؛ چه جاى دنيا از محمّد صلى الله عليه و آله در شب معراج .
پس اين كه گفتيم : برهان است بر اين كه اللَّه تعالى ديده نمىشود به شخص ؛ چه ديدن به شخص مىرساند سوى آنچه بيان كرديم .
[ حديث ] چهارم
اصل : [ وَعَنْهُ ] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ ، قَالَ : كَتَبْتُ إِلى أَبِي الْحَسَنِ الثَّالِثِ عليه السلام أَسْأَلُهُ عَنِ الرُّؤْيَةِ وَمَا اخْتَلَفَ النَّاسُ فِيهِ . « 1 »
فَكَتَبَ عليه السلام : « لَا تَجُوزُ الرُّؤْيَةُ مَا لَمْ يَكُنْ بَيْنَ الرَّائِي وَالْمَرْئِيِّ هَوَاءٌ يَنْفُذُهُ الْبَصَرُ ، فَإِذَا انْقَطَعَ الْهَوَاءُ عَنِ الرَّائِي وَالْمَرْئِيِّ ، لَمْ تَصِحَّ الرُّؤْيَةُ » .
شرح : در اين حديث ، سه قسم گفتگو است در جوابِ سائل ؛ اوّل : تمهيدِ مقدّمهء تحريرِ محلّ نزاع . دوم : تحريرِ محلّ نزاع . سوم : دليل عقلى بر امتناع رؤيت .
و اين فقره ، براى قسم اوّل است و چون قاعدهء آداب بحث اين است كه تحريرِ محلّ نزاع را پيش از دليل ذكر كنند ، امام در جواب ، رعايت ترتيب سؤال نكرد .
الْهَوَاء : عنصرى از چهار عنصر كه مشهور است ، و فضاى خالى . و مراد اين جا ، فضا است ؛ خواه خالى و خواه پر .
يعنى : روايت است از احمد بن اسحاق گفت كه : نوشتم سوى امام على نقى عليه السلام مىپرسيدم او را از دو چيز :
اوّل : ديدنِ كسى اللَّه تعالى را ؛ كه آيا جايز است يا نه ؟
هامش
( 1 ) . كافى مطبوع : « فيه الناس » بدل « الناس فيه » .