چيزى نباشد و مقابلش ، اكتساب است و آن ، علمى است كه فاعلش قابلش است ، پس مولّد از فكر در چيزى است . و مىآيد در حديث اوّلِ باب يازدهم ، نقل از بعضِ مجسّمه كه : « جِسْمٌ صَمَدِيٌّ نُوِريٌّ ، مَعْرِفَتُهُ ضَرُورَةٌ يَمُنُّ بِهَا عَلى مَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ » « 1 » .
فاء در فَإِذَا براى تفريع است و مراد اين است كه : اين قضيّهء شرطيّه ، مُتَّفَقٌ عَلَيْهِ عامّه و خاصّه مىشود بنا بر اجماعِ مركّب .
« ضَرُورَةً » منصوب و حال « الْمَعْرِفَة » است . أنْ تَكُونَ إِيَماناً ، به معنى « أَنْ تَكُونَ شَرْطاً لِلْإِيمَانِ » است ، بنا بر اين كه ايمان ، عبارت از طوع و انقياد است .
لَيْسَتْ بِإِيمَانٍ ، در اوّل ، به معنى « لَيْسَتْ شَرْطاً لِلْإِيمَانِ » است و مراد اين است كه :
شرط ايمان ، قدر مشترك ميان ضرورت و اكتساب است . لَيْسَتْ بِإِيمَانٍ ، در دوم ، به معنى « لَيْسَتْ مُقَارِنَةً لِلْإِيمَانِ » است .
ضمير لِأَنَّهَا ، راجع به « الْمَعْرِفةُ الَّتِي فِي دَارِ الدُّنْيَا مِنْ جِهَةِ الِاكْتِسَابِ » است . ضمير ضِدُّهُ ، راجع به ايمان است و اين مبنى بر اين است كه : مشروط به ضدّ چيزى ، ضدّ آن چيز است . و مىتواند بود كه ضمير « لِأَنَّهَا » راجع به « ضَرُورَةً » باشد و ضمير « ضِدُّهُ » راجع به اكتساب باشد .
لَا يَكُونُ فِي الدُّنْيَا مُؤْمِنٌ ، مبنى بر غالب است . و ضمير لِأَنَّهُمْ ، راجع به غالبِ مؤمنان است .
أَنْ تَزُولَ ، به تقديرِ « عَنْ أَنْ تَزُولَ » است و مراد اين است كه : بنا بر اتّفاق جميع ، مىبايد كه معرفتِ اكتسابيّه زايل شود بعد از رؤيت ؛ زيرا كه محال است كه دو معرفت در ذهنِ يك شخص در يك وقت متعلّق شود به يك چيز .
وَ لَاتَزُولُ ، مرفوع است . و واو ، حاليّه است . و اين ، بيانِ مقدّمهء استثنائيّه است و مراد اين است كه : معلوم است اين كه معرفتِ اكتسابيّه بعد از رؤيت زايل نمىشود .
الْعَيْن : شخصِ چيزى - مثل « رَأَيْتُ زَيْداً بِعَيْنِهِ » به معنى « بِشَخْصِهِ - و چشم . و بنا بر اوّل ، اشعار است به جوازِ ديدن او به اعتبار آثارش .
هامش
( 1 ) . الكافي ، ج 1 ، ص 104 ، ح 1 .