اللَّه تعالى وحى فرستاد سوى آن فرشته كه با او باش تا حقيقت كار را دانى .
پس آمد فرشته نزد آن مرد در صورت آدمى . پس گفت آن مرد او را كه : چه كسى تو ؟
گفت - چون به صورت مرد شده بود - كه : من مردىام پرستش كننده . به من رسيد احوالِ جاى تو و پرستش تو در اين جا . پس نزد تو آمدم تا پرستش كنم اللَّه تعالى را با تو . پس بود فرشته با او آن روز . پس وقتى كه به صبح روز ديگر رسيد ، گفت آن مرد را فرشته كه : به درستى كه جاى تو هر آيينه پاكيزه جايى است و نمىشايد مگر براى پرستش .
پس گفت او را عابد كه : به درستى كه اين جاى ما راست عيبى .
پس فرشته گفت او را كه : و چيست آن عيب ؟
گفت كه : اين كه نيست صاحب كلّ اختيار ما را سُتورى « 1 » .
پس اگر مىبود او را خرى ، مىچرانيديم آن را در اين جا ؛ چه گياه به اين بسيارى ضايع مىشود .
پس گفت او را فرشته كه : و نمىباشد صاحب كلّ اختيار تو را خرى .
پس عابد گفت كه : اگر مىبود او را خرى ، دور بود كه ضايع كند مثل اين گياهى را . « 2 »
پس اللَّه تعالى وحى فرستاد سوى آن فرشته كه : ثوابش نمىدهم ، الّا به قدر خردمندىاش .
مخفى نماند كه اين عابد ، ابله و مستضعف بوده و شايد كه معذور باشد ، يا بىادبانه فرض محالى كرده ، پس اعتقادِ جسميّتِ اللَّه تعالى نداشته و كافر نبوده .
[ حديث ] نهم
اصل : [ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ ، عَنْ أَبِيهِ ، عَنِ النَّوْفَلِيِّ ، عَنِ السَّكُونِيِّ ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام ، قَالَ : ] « قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله : إِذَا بَلَغَكُمْ عَنْ رَجُلٍ حُسْنُ حَالٍ في
هامش
( 1 ) . سُتور : چهارپا .
( 2 ) . اين معنى با توجّه به اين است كه كلمهء « يضيع » در روايت شريفه ، از باب تفعيل باشد ؛ ولى چنانچه ثلاثى مجرّد باشد - همانگونه كه شارح محترم به آن نيز اشاره نمود - معنى آن چنين خواهد بود : « دور بود كه ضايع شود مثل اين گياهى » .