تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
عراق رفتم ، جاذبه و معنويّت حضرت مولا مرا وادار به اقامت در نجف كرد . در آنجا هم به تحصيل علوم دينيه مشغول شدم و هم با بازكردن مطبّى منظم به مداواى بيماران پرداختم . روزى زنى علويه به مطب آمد و از كسالت خود سخن گفت ، من پس از معاينه وى اعلام كردم علاج بيمارى تو از اختيار من خارج است ، بناگاه به اين حقيقت متوجه شدم كه دانش طب من و ثروت دنيايى و مادّىام نتيجهء رهانيدن يك زن و فرزندان سرمازده‌اش در قم بود ، چرا اين زن علويه را نااميد كنم ، با تكيه بر فضل حق او را معالجه مىكنم ، دنبالش دويدم و وى را به مطب بازگردانده به او گفتم : گرچه علاج بيمارى شما براى من خيلى سخت است ، ولى اميدوارم بتوانم شما را معالجه كنم گرچه مخارج علاج شما از طرف خودم پرداخت شود ، پس از مدتى با خريدن داروهاى گران قيمت از پول خودم او را معالجه كردم چون از بيمارى سختش به بهبودى رسيد به من گفت : من از جبران خدمات تو عاجزم اكنون به حرم جدّم على عليه السلام مشرف مىشوم و از وى تقاضاى عوض دنيا و آخرت براى شما مىكنم . حاج ميرزا خليل مىگويد : خود من هرگاه به مرض سخت و درد صعب العلاجى دچار مىشدم دنبال آن علويه مىفرستادم و پيغام مىدادم امروز وقت تلافى است ، او به حرم مىرفت و در حق من دعا مىكرد و من شفا مىيافتم . پس از فوت حاج ميرزا خليل ، آن زن علويه بر سر مزارش مىآمد و پس از دعا و طلب مغفرت عرضه مىداشت خدايا ! مقام حاجى را به من بنمايان ! پس از مدّتى خواب ديد وارد وادى السلام شده و آنجا همانند بهشت عنبر سرشت ، همراه با قصرهاى عالى است ، چشمش به قصرى زيبا افتاد ، پرسيد اين قصر از كيست ؟ گفتند : از حاج ميرزا خليل ، نزديك قصر آمد جوانى را با صورتى بسيار زيبا مشاهده كرد ، از او سراغ حاجى را گرفت ، آن جوان خوش‌سيما گفت : حق دارى مرا نشناسى ، من حاج