چون چاره نديدم فوراً به مدرسه بازگشتم و چند جلد كتاب نفيسى كه داشتم به كتاب فروشى بردم و به هر قيمت كه او خواست به او فروختم ، با پول آن چند من ذغال تهيه كردم و به مسافرخانهاى كه نزديك مدرسه بود بردم و اطاقى با رختخواب و كرسى گرم در آن مكان تهيه كرده آن زن و بچههايش را به آنجا منتقل كردم ، سپس قدرى غذاى گرم با همان پول خريدارى نموده براى آن بندگان خدا بردم و گفتم كه تا فردا عصر اين اطاق در اختيار شماست ، جايى نرويد تا باز من به سراغ شما بيايم .
آن گاه به حجره بازگشتم و مقدارى از ذغال را كه آورده بودم براى كرسى خود روشن كردم ، در اين حال ديدم دو نفر با چراغ دستى وارد مدرسه شدند و به نزد من آمده گفتند :
مريضى داريم كه به دل درد سخت مبتلاست ، معالجه به او فايده نداده ، اكنون از حياتش نااميد شده به ما گفته يكى از طلّاب را بالاى سرش ببريم شايد از بركت قدم و دعاى او شفا بگيرد ، ما به مدرسه آمديم ديديم تمام حجرات چراغش خاموش است مگر حجرهء شما ، تقاضا داريم زودتر به بالين آن مريض بياييد و در حق او دعا كنيد ، من به اتّفاق آن دو نفر به بالين مريض رفتم و حالش را بسيار سخت ديدم ! اين حديث شريف به نظرم آمد كه حضرت مجتبى عليه السلام در طفوليّت دچار ناراحتى سختى شد ، حضرت زهرا عليها السلام او را به نزد پدر برد و از آن جناب چاره خواست ، حضرت فرمود : قدح آبى بياوريد ، چون آوردند چهل مرتبه سورهء حمد بر آن خواندند و آب آن را به فرزند دلبندش پاشيدند بلافاصله تب قطع شد و آثار بهبودى در وى ظاهر گشت ، من هم قدح آبى طلبيدم و همان برنامه را اجرا كردم و به اطاقك خود در مدرسه بازگشتم !
طولى نكشيد كه باز ديدم آن دو نفر به مدرسه آمدند و وجه قابلى به من دادند و گفتند :
از بركت دعاى شما مريض ما شفا يافت و اين وجه را او براى شما فرستاده ، من از آن روز در فكر تحصيل علم طب افتادم و پس از گذراندن دورهاى از علوم طب ، مطبى در شهر قم باز كردم و از آن راه ثروت قابل ملاحظهاى نصيبم شد ، تا اين كه براى زيارت عتبات به
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 595
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٥٩٥