در سنّ هفتاد سالگى به مكّه مشرف شد ، شبى به دوستانش گفت : من اينجا ماندنى هستم ، دوستانش متوجه نشدند چه مىگويد ، تا در آن ديار كه ديار ابراهيم و ميعادگاه عاشقان است از دنيا رفت و در قبرستان ابوطالب دفن شد .
يكى از مشايخ و اهل دل تبريز مىگويد : شبى باغى عجيب در خواب ديدم پرسيدم از كيست ؟ گفتند : مجلسى رحمه الله ، كنار آن باغى ديدم مهّم داراى درى بلورى ، قصرى در ميان آن روضه باصفا بود سؤال كردم اين باغ از كيست ؟ گفتند : حاج ميرزا محمود شيخ الاسلام و آن كسى كه كنار اوست مجلسى رحمه الله است ، گفتم : حاج ميرزا محمود از كجا به اين مقام رسيده ؟ گفتند : مقام رفيع علمى و ديگر صبر بر توهين و تهمت و غيبتهاى مردم « 1 » .
583 - حاج ميرزا خليل تهرانى در برزخ
مرحوم حاج ميرزا حسين نورى كه از بزرگترين محدّثان جهان تشيّع است در كتاب « دار السلام » نقل مىكند :
حاج ميرزا خليل طهرانى در اوايل طلبگى در شهر قم در مدرسه دارالشفا به تحصيل اشتغال داشت و از حيث فقر و تهيدستى در سختى و مضيقه بود ، به طورى كه بعضى شبها را گرسنه مىخوابيد .
شبى در فصل زمستان از مدرسه بيرون رفت تا قدرى ذغال تهيه كند ، به خانمى برخورد كه با دو بچه كوچك كنار كوچه نشسته و با چشم گريان به آنها مىگويد : من به هركجا رفتم كه منزل گرمى از براى شما تهيه كنم ممكن نشد ، مىترسم امشب در آغوش من از سرما تلف شويد ! !
حاج ميرزا خليل مىگويد : از ديدن وضع آن زن زانوهايم از كار افتاد و به ديوار كوچه تكيه دادم و به فكر شدم كه چگونه جان اين زن و بچههايش را از خطر تلف شدن برهانم ،
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 12 / 193 .