آن حيوان برداشتند . الاغ روى زمين دراز كشيد و به خاراندن بدن خود به وسيله حركاتش بر زمين مشغول شد و در اين ميان به من نظر انداخت و فرياد زد : آشيخ ! من بار صاحبم را به منزل و مقصد رساندم ، تو كه بيش از پنجاه سال از عمرت مىگذرد آيا بار امانت صاحبت حضرت حق را به منزل رساندهاى يا نه ؟ از اين هشدارى كه اين حيوان به من داد بىطاقت شدم و نتوانستم از گريه خوددارى كنم ! ! « 1 »
563 - حكايتى غريب از فقيه خراسانى
در يكى از شهرستانها در ايام ولادت حضرت حسين عليه السلام جهت سخنرانى دعوت داشتم ، در آنجا با عالمى بزرگوار آشنا شده و با وى تا پايان اقامتم همصحبت بودم ، نكات ارزندهء توحيدى و اخلاقى برايم مىگفت و گاهى به مسائلى اشاره مىكرد كه جنبهء پند و موعظه داشت .
مىفرمود : من نام مبارك حاج شيخ غلامرضاى يزدى معروف به فقيه خراسانى را زياد شنيده بودم و اوصاف آن مرد را از زبان اهل دين يافته بودم كه وى مردى بزرگ ، با حال و خدمتگزار به اسلام بود و به خصوص در ايام محرم و صفر و ماه رمضان براى وعظ و تبليغ با اسب و قاطر و يا الاغ به مناطق دوردست يزد و جندق و بيابانك و كرمان و سيرجان و خلاصه مناطقى كه پاى عالم به آنجا نرسيده بود مىرفت و گاهى مخارج سفر و حتى جلسه وعظ و تبليغ را از خود مرحمت مىفرمود ، علت سفرش با مركب حيوانى به اين خاطر بود كه در روزگار وى در آن مناطق ماشين نبود ، يا به قدرى كم بود كه رفع حاجت نمىكرد .
علاقه داشتم آن بزرگ انسان با فضيلت را زيارت كنم ، ولى توفيق رفيق راه نمىشد ، تا
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 11 / 365 .