تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
كن تا به دست من بدهد ، گفت : نه نه نمىدهم ؛ زيرا او وزير پادشاه ظالم خائن است . گفت : به فرزندم يزيد بسپار تا به من تسليم كند ، گفت : ما كه از شيطان خشنود نيستيم چگونه مىتوانيم به فرزندش دلخوش باشيم . معاويه گفت : غلام خاص من پهلوى تو ايستاده است ، نامه را به او بده تا به من برساند ، گفت : اين غلام را با پول حرام خريده‌اى و به كار حرام واداشته‌اى ، به او هم نمىدهم . معاويه سرگردان شده گفت : پس چگونه اين نامه بايد به دست من برسد ؟ گفت : بايد از جاى خويش برخيزى و بدون رنجش با دست خود از من بگيرى ؛ زيرا اين نامهء مردى كريم و از آقايى دانا و دانشمندى بردبار است كه نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است . معاويه ناچار از جاى برخاست و نامه را از وى گرفت و خواند ، سپس طرماح را مخاطب ساخت و گفت : على را در چه حالى وداع نمودى ؟ گفت : در حالى كه مانند ماه شب چهارده بود و يارانش هم چون ستارگان فروزان اطرافش را گرفته بودند ، يارانى كه هرگاه آنان را به كارى فرمان دهد بر يكديگر پيشى گيرند و چنانچه از چيزى نهى كند همگى دورى كنند . اى معاويه ! على مردى دلاور و سرورى برومند است ، با هر سپاهى كه روبرو شود آن را درهم شكند و طومارش را در هم پيچد و با هر دليرى كه مواجه گردد او را به خاك هلاك افكند و به ديار نيستى فرستد و اگر دشمنى ببيند طعمهء شمشير آبدار خويش سازد ، معاويه گفت : حسن و حسين فرزندان على در چه حالى بودند ؟ گفت : آن‌ها دو جوان پاكيزه و پاك‌سرشت ، نيكو خصلت و سالم و دو آقاى پاك دامن و دانا و دانشمند عاقل هستند كه سعى در اصلاح امور دنيا و آخرت مسلمانان دارند . معاويه سر به زير انداخت و لحظه‌اى به فكر فرو رفت و گفت : اى اعرابى ! راستى تو