تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
كاركنان كاخ گفتند : اى اعرابى ! ساكت باش ، اين يزيد شاهزاده ماست . گفت : يزيد كيست ؟ خداوند روزى او را زياد نگرداند و اميد او را از همه جا قطع كند ، اى واى كه او و پدرش روزى مطرود اسلام بودند ، ولى امروز بر تخت سلطنت نشسته‌اند . چون يزيد اين سخنان را از طرماح شنيد ، چنان در خشم شد كه خواست او را به قتل برساند ، ولى چون از پدرش معاويه اجازه نداشت خشم خود را فرو خورد و گفت : اى اعرابى ! حاجت خود را بگو . معاويه به من دستور داده حاجت تو را برآورم . گفت : حاجت من اين است كه معاويه از منصب خود دست بردارد و خلافت را به كسى كه شايستهء آن است واگذار كند . يزيد گفت : اين حرف‌ها سودى ندارد ، حاجت خود را بگو ، گفت : حاجت من آن است كه معاويه را ملاقات كنم و پيام اميرالمؤمنين على عليه السلام را به او ابلاغ كنم . ناچار او را به مجلس معاويه درآوردند ، طرماح با نعلين وارد مجلس شد و كنار در نشست ، گفتند : نعلين خود را از پا بيرون آور ، گفت : مگر اينجا سرزمين مقدس است كه مانند موسى نعلين از پا درآورم ! ! سپس رو به معاويه كرد و گفت : اى امير گناهكار اسلام ! عمروعاص كه سمت مشاورت معاويه را داشت گفت : اى اعرابى ! معاويه را امير گناهكار و بزهكار خواندى و اميرالمؤمنين نگفتى ؟ گفت : مادرت به عزايت بنشيند ، مؤمنان ما هستيم ، چه كسى معاويه را امير ما نموده ؟ ! معاويه با خونسردى مخصوص به خود گفت : اى اعرابى ! چه پيامى براى من آورده‌اى ؟ گفت : نامهء مختومى از جانب امام معصومى آورده‌ام ، گفت : آن را به من بده ، گفت : نمىخواهم قدم روى فرش‌هاى تو بگذارم ، معاويه گفت : به وزير من عمرو عاص تسليم