و اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام از قفا مىآيد ، پس اى مردم بدبخت ! منتظر بلايى باشيد كه هم اكنون بر سرتان فرود مىآيد .
گفتند : از كجا مىآيى ؟ گفت : از نزد آزاد مردى پاك و پاكيزه سرشت ، نيكو خصال و با ايمان .
گفتند : با كه كار دارى ؟ گفت : مىخواهم با اين بدگهرى كه شما او را پيشواى خود مىدانيد ملاقات كنم .
حضار دانستند كه وى فرستادهء اميرمؤمنان عليه السلام است ، از اين رو گفتند : اى اعرابى ! امير ما معاويه با اطرافيان خود سرگرم مشورت در امور مملكت است و امروز نمىتوانى به حضور او باريابى .
گفت : خاك بر سر او كنند ، او را با رسيدگى به امور مسلمانان چه كار ؟ در آن وقت حضار ، نامهاى به معاويه نوشتند كه قاصدى سخنور و حاضر جواب از كوفه آمده و از طرف على بن ابيطالب حامل پيامى است براى تو ، به هوش باش كه در جواب او چه خواهى گفت ؟ آن گاه طرماح را از شتر فرود آوردند و در مجلس خود جاى دادند تا از معاويه خبر برسد .
چون نامه به معاويه رسيد و از موضوع مطلع شد ، فرزندش يزيد را خواست و دستور داد مجلسى را بيارايد و آنچه لازمهء شوكت و حشمت دربار يك سلطان مقتدر است فراهم كند .
يزيد بن معاويه صدايى گوش خراش داشت و روى بينى و چهرهاش علامت زخمى بود ، چون مجلس آراسته گرديد ، طرماح را بار دادند تا به مجلس در آيد .
چون به در كاخ رسيد و ديد تمام كاركنان لباس سياه به تن كردهاند گفت : اينها كيستند كه مثل موكّلين جهنم در تنگناى راه دوزخ مىباشند ؟ و چون چشمش به يزيد افتاد ، گويى او را شناخت ، به همين جهت گفت : اين تيره بخت ، گردن كلفت بينى بريده كيست ؟
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 385
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٨٥