مرد سخنورى هستى ، گفت : اى معاويه ! اگر به حضور اميرالمؤمنين عليه السلام شرفياب شوى ، سخنوران زبان آور خيلى بهتر از من خواهى ديد و مردانى مىبينى كه در پيشانى آنها آثار سجود نمايان است ، در عين حال همين كه آتش جنگ شعلهور شود ، خويش را در آن آتش اندازند و سخت قوى دل باشند ، شبها تا صبح نمازگزارند و روزها روزه بدارند و هيچگاه در راه خدا مورد ملامت واقع نمىشوند ، اى معاويه ! اگر آنها را ببينى در گرداب مرگ فرو روى و راه نجات نيابى آرى ، اى معاويه :
حرف حق گفتن و بر دار شدن پيشهء ماست * اين شرابى است كه بىواهمه در شيشهء ماست
تا كه پروانهء آن شمع شب افروز شديم * ساختن چارهء ما سوختن انديشهء ماست
دل ما با دل او الفت ديرين دارد * آن كه با سنگ بسازد به جهان شيشهء ماست
ساعتى نيست كه فارغ زخيالت باشيم * روى و موى تو شب و روز در انديشهء ماست
مكن انديشه زدل سنگى اغيار اى دل * كانچه بر سنگ اثر بخش بود تيشهء ماست
رنجى اين جان و سر ما و حقيقت گويى * حرف حق گفتن و بر دار شدن پيشهء ماست
در اين هنگام عمروعاص آهسته به معاويه گفت : اگر اين مرد عرب را مورد نوازش و عطا قرار دهى ، بلند نظرى تو را به بهترين وجه شرح خواهد داد .
معاويه گفت : اى اعرابى ! اگر چيزى به تو بدهم از من قبول مىكنى ؟ گفت : من كه مىخواهم جان تو را از كالبدت درآورم چگونه عطاى تو را نگيرم ، معاويه دستور داد ده