تن در اين جنگ شركت مىكنند ، بگذار تو يك نفر كم باشى به علاوه شايد جنگ چندين روز طول بكشد و تو هميشه فرصت آن را خواهى داشت كه به ارتش اسلام بپيوندى .
نه ، نجمه مرا منصرف مكن ، اگر اكنون نروم ، ديگر فرصت از دست مىرود و ممكن است ارتباط ارتش با شهر قطع گردد ، به علاوه نرفتن فورى موجب دلسردى و انصراف كلى خواهد شد ، درست است كه من يك نفر در برابر هفتصد نفرى كه اكنون به جنگ مىروند چيزى نيستم ، ولى نسبت به وظيفهء خودم چه بايد بكنم ، آيا حاضرى در پيش خدا و رسول او شرمنده باشم ؟
شرمنده نيستى ، عذر خوبى دارى و خواهى گفت : شب زفاف من بوده و حق داشتهام چند روزى با تازه عروس خود بمانم .
نه ، نه اين حرف را نزن ، حق ندارم ، حق اسلام و دفاع از آن بالاتر و بهتر است ، به علاوه اى محبوبهء عزيز ! ديشب كه رسول اسلام صلى الله عليه و آله اجازهء عروسى به من عطا فرمود ، با خود عهد كردم كه به جنگ بروم و اين امر بستگى به ايمان من دارد ، چه شده كه من ايمانم از ديگران كمتر باشد نه ، نه ديگر حرفى نزن و مرا منصرف مكن ، حتماً خواهم رفت و چنان كه گفتم ، به خواست خدا با روى سفيد و دلى خوشحال به سوى تو بازگشت خواهم نمود !
نجمه چند دقيقه ديگر اصرار كرد و هر چه گفت با عزم آهنين و ارادهء خللناپذير حنظله مواجه شد ، بالاخره چون از انصراف او مأيوس گرديد ، گفت :
حالا كه مىروى پس بگذار خوابى را كه ديدهام برايت تعريف كنم ، براى خاطر همين خواب بود كه نمىخواستم حركت كنى .
آرى ، همين خواب مرا مضطرب و پريشان كرده است ، اما حالا كه مىروى خداوند بهتر به كار خود بيناست .
ديشب در خواب ديدم شكافى در آسمان پيدا شد و تو از روى زمين بالا رفتى كه به
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 359
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٥٩