محض اين كه حنظله را ديد ، يك مرتبه حدقه از هم گشود و نگاهى به سر تا پاى او انداخته گفت :
عزيزم ! چرا از جا برخاستهاى ، بيا بنشين تا خوابى كه دربارهء تو ديدهام تعريف كنم ، نمىدانى چه خوابى است ، ولى نه مىترسم بگويم ، نخواهم گفت ، ممكن است خواب شومى باشد ، نه نه باور نمىكنم ، اى شوهر مهربان ! چرا از جاى برخاستهاى ؟
نجمه عزيز ! نگران مباش ، من براى انجام وظيفهاى برخاستهام .
بالاخره ، بايد به تو بگويم ، آيا مىدانى كه ارتش اسلام براى جنگ با دشمن از شهر بيرون رفته ؟ بسيار خوب . . . من هم بايد بروم و به آنها ملحق شوم .
در اين ميان نجمه سخن او را بريده ، گفت : مگر ديوانه شدهاى چطور ممكن است به روى ، كسى كه ديشب عروسى كرده ، چطور در سحر زفاف خود به جنگ مىرود ، بيا و به جايت بخواب و اين افكار را از سرت بيرون كن .
نجمه ، بيهوده اصرار مكن ، من خودم هم مىدانم كه چقدر اين رفتن من بر تو سخت است ، بر من هم فراق تو بسيار گران است و تاكنون سابقه ندارد كه دامادى از حجلهء دامادى به صحنهء جنگ برود ، اما چه بايد كرد ، اسلام از همهء اينها عزيزتر و نيكوتر است ، جان همهء ما فداى اسلام باد ، خود را راضى كن كه بروم و ان شاء اللّه به زودى ارتش اسلام با فتح و ظفر بازمىگردد و من هم دوان دوان به خانهء معشوق عزيز خود مىآيم و تو را در آغوش گرفته ، در سايهء پيروزى دين ، عمرى را در خوشى و رفاه به سر خواهيم برد ، كمى فكر كن ، ثواب من از اين جهاد چقدر زياد خواهد بود ، خود رسول اللّه صلى الله عليه و آله با دهان مباركش مژدهء ثواب چند برابر فرمود ، پس براى خاطر من و بهرهاى كه از اين اقدام مىبرم ، دست از اصرار باز دار .
عزيزم ! اينها كه تو گفتى صحيح است و جانب اسلام از هر چيز گرامىتر ، سر و جان من و همه كسانم فداى اسلام باد ، ولى با نرفتن تو لطمه به اسلام نمىخورد و قريب هزار
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 358
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٥٨