شهر را بهر قدوم آن جوان * داده زينت جمله بازار و دكان
شمع و مشعل هر قدم افروختند * عود و صندل را به هر ره سوختند
مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند و او را در محاصره مأموران با كبكبه و دبدبهء شاهى به قصر آوردند ، در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براى استقبال او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند !
وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را روشن كرد و به اين مسئله توجه نمود كه من همان جوان فقير و بدبختم ، من همان خاركن مسكين و دردمندم ، من همانم كه مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند ، من همان گداى دل سوختهام كه از تهيهء قرص نانى جوين و پارچهاى كهنه عاجز بودم ، من همان پريشان عاجز و بينواى مستمندم ! !
چون قدم در بارگاه شه نهاد * آمدش از روزگار خويش ياد
روزگار ذلت و پستى خويش * بينوايى و تهيدستى خويش
روزهاى گرم و آن هيزمكشى * شامهاى سرد و آن بىآتشى
پادشاهى از پس هيزمكشى * از پس آن ناخوشىها اين خوشى
زين تفكّر روزنى بر دل گشاد * نورى از آن روزنش بر دل فتاد
فكرت آمد قفل دلها را كليد * در گشايد چون كليد آمد پديد
فكرت آمد همچو باران بهار * ساحت دلها بود چون كشتزار
زين سبب گفت آن رسول سرفراز * فكر يك ساعت بِهْ از سالى نماز
بلكه باشد بهتر از هفتاد سال * اين سخن مهمل ندانى اى همال
آرى ، جوان بر اساس آيات الهى به فكر فرو رفت . انديشه در امور درون انسان ايجاد