دانشور به او گفت : بايد چه كرد ؟ تو كه از حسب و نسب ، جاه و مال ، شهرت و اعتبار و به خصوص جمال و زيبايى بهرهاى ندارى ، اين خواستهء تو از جمله برنامههايى است كه تحققش محال است ، اكنون كه راه به بنبست رسيده ، براى پيدا شدن فرج و چاره شدن دردت ، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمىبينم ، مقيم عبادتگاه شو ، شايد از اين طريق به كسب اعتبار و شهرت نايل شوى و فرجى در كارت حاصل شود .
من نمىبينم غمت را چارهاى * جز نماز و خلوت و سى پارهاى
رشتهء تسبيح در گردن فكن * دست اندر دامن سجاده زن
خرقهء صد وصله و تحت الحنك * بورياى كهنه و نان و نمك
تا مگر بفريبى از اين عامهاى * گرم سازى بهر خود هنگامهاى
خاركن فقير پند دانشور را به كار بست ، كوه و دشت و كار و كسب خويش را رها كرد و به مسجدى كه نزديك شهر بود و از صورت آن جز ويرانهاى باقى نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن كرد .
روزها در روزه شبها در نماز * در دعا گه آشكار و گه به راز
خرقهاش پشمينه و نانش جوين * از سجودش داغها بس بر جبين
جز ركوع و جز سجودش كار نه * جز ضرورت با كسش پيكار نه
كثرت عبادت و به خصوص نمازهاى پى در پى به تدريج او را در ميان مردم مشهور كرد ، آهسته آهسته ذكر خيرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به ميان آمد .
ذكر خيرش آيهء هر محفلى * طالب او هر كجا اهل دلى
شد دعايش دردمندان را دوا * منزلش بيچارگان را مرتجا
كلبهاش شد قبلهء حاجات خلق * او همى خنديد بر خود زير دلق
تا شد آگه پادشه از كار او * شد زهر سو طالب ديدار او