آرى ، سخن از عبادت و پاكى و ركوع و سجود او در ميان مردم آن چنان شهرت گرفت كه آوازهاش به گوش شاه رسيد و شاه با كمال اشتياق قصد ديدار با او كرد ! !
شاه روزى از شكار بازمىگشت ، مسيرش به كلبهء عابد افتاد ، براى ديدن او عزم خود را جزم كرد و بالاخره همراه با نديمان ، با كبكبهء شاهى قدم در مسجد خرابه گذاشت .
آمد و ديد آن جوان را در نماز * عالمى برگرد او با صد نياز
محو طاعت گشته چون عشاق مست * ملتفت نى تا كه رفت و گه نشست
بر سرش مو افسر و خاكش سرير * نى خبر از شاه او را نى وزير
جلوه كرد اندر بر شه حال او * مرغ جانش شد اسير چال او
گاه و بيگاهش زيارت مىنمود * وز زيارت بر خلوصش مىفزود
پس سر صحبت بر او باز كرد * گفتگو از هر طرف آغاز كرد
عاقبت گفتش كه اى زيبا جوان * اى تو را در قاف طاعت آشيان
هر چه آداب سنن شد از تو راست * غير يك سنت كه تا اكنون بجاست
مصطفى گفت النكاح سنتى * من رغب عن سنتى لا امتى
پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادتى او ، به ارادتش افزوده شد .
شاه تصور مىكرد به خدمت يكى از اولياى بزرگ الهى رسيده ، تنها كسى كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است ، خود خاركن بود .
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز كرد و كلام را به مسئلهء ازدواج كشيد ، سپس با يك دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرد كه اى عابد شب زندهدار ! تو تمام سنتهاى اسلامى را رعايت كردهاى مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است ، مىدانى كه رسول اسلام صلى الله عليه و آله بر مسئلهء ازدواج چه تأكيدى داشت ، من از تو مىخواهم به اجراى اين سنت هم برخيزى و فراهم آوردن وسيلهء آن هم با من ، علاوه بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادى خود بپذيرم ؛ زيرا در پردهء خود دخترى دارم آراسته به كمالات و از لطف الهى از