زيبايى خيرهكنندهاى هم برخوردار است ، من از تو مىخواهم به قبول پيشنهاد من تن در دهى ، تا من آن پرىروى را با تمام مخارج لازم در اختيار تو قرار دهم ! !
چون جوان خاركن اين را شنيد * هوشش از سر رفت و دل در پر تپيد
آنچه ديدم آندم جوان خاركن * من چه گويم چون تو مىدانى و من
آرى آن داند كه بعد از انتظار * مژدهاى او را رسد از وصل يار
جوان پس از شنيدن سخنان شاه در حيرت فرو رفت ؛ در جواب شاه سكوت كرد ؛ شاه به تصور اينكه حجب و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزى نگفت ، از جوان خاركن خداحافظى كرد و به كاخ خود رفت .
او تمام شب در اين فكر بود كه چگونه با اين مرد الهى وصلت كند و چگونه اين مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نمايد ؟ !
صبح شد ، شاه يكى از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست و داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت : به خاطر خدا و براى اينكه از قدم او زندگى من غرق بركت شود ، نزد او رو و وى را به اين ازدواج و وصلت راضى كن .
عالم آمد و پس از گفتگوى بسيار و اقامهء دليل و برهان و خواندن آيه و خبر ، جوان را راضى به ازدواج كرد .
سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد ، سلطان از اين مسئله آن چنان خوشحال شد كه در پوست نمىگنجيد .
با بشارت باز گرديد آن رسول * كرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند * هم خطيب و شيخ و قاضى خواستند
در زمانى از نحوستها برى * عقد زهره بسته شد با مشترى
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور * زيب و زيور يافت كاخى از بلور
تخت زرين اندر آن بگذاشتند * پردههاى زرنگار افراشتند