زير به صورت نظم نقل كرده :
در كنار شهرى خاركنى زندگى مىكرد كه فقر و فاقه او را به شدت محاصره كرده بود .
روزها در بيابان گرم ، همراه با زحمت فراوان و بىدريغ خود مشغول خاركنى بود و پس از به دست آوردن مقدارى خار ، آن را با پشت خود به شهر مىآورد و به ثمن بخس به خريداران مىفروخت .
روزى در ضمن كار صداى « دور شو ، كور شو » شنيد ، جمعيتى را با آرايش فوقالعاده در حركت ديد ، براى تماشا به كنارى ايستاد ، دختر زيباى امير شهر به شكار مىرفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود .
در گير و دار حركت دختر امير ، چشم جوان خاركن به جمال خيره كنندهء او افتاد و به قول معروف دل و دين يك جا در برابر زيبايى خيره كنندهء او سودا كرد .
مأموران شاه سر رسيدند ، به او نهيب زدند كه از سر راه كنارى برو ، اما جوان خاركن كه طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهى نكرد .
قافله عبور كرد و جوان ساعتها در سنگر اندوه و حسرت مىسوخت و توان كار كردن نداشت و لنگلنگان به طرف شهر حركت كرد .
آمد اندر شهر با صد درد و سوز * روز آوردى به شب ، شب را به روز
يك دو روزى با غم و اندوه ساخت * روزها مىسوخت شبها مىگداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز كرد * صحتش از تن سفر آغاز كرد
پايش از رفتار و دست از كار ماند * جاى سبحه بر كفش زنار ماند
به حال اضطراب افتاد ، دل خسته و افسرده شد ، راه به جايى نداشت ، ميل داشت بدون هيچ شرطى ، وسيلهء ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود . دانشورى آگاه او را ديد ، از احوال درونش باخبر شد ، تا مىتوانست او را نصيحت كرد ، پند دانشور بىفايده بود ، نصيحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مىكرد فقط رسيدن به وصال محبوب بود .