167 - اين اشك ديدهء من و خون دل شماست
روزى گذشت پادشهى از گذرگهى * فرياد شوق بر سر هر كوى و بام خاست
پرسيد زان ميانه يكى كودك يتيم * كاين تابناك چيست كه بر تاج پادشاست
آن يك جواب داد چه دانيم ماكه چيست * پيداست آن قدر كه متاعى گرانبهاست
نزديك رفت پيره زنى گوژپشت و گفت * اين اشك ديدهء من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانى فريفته است * اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
آن پارسا كه ده خرد و ملك ، رهزن است * آن پادشا كه مال رعيت خورد ، گداست
بر قطرهء سرشك يتيمان نظاره كن * تا بنگرى كه روشنى گوهر از كجاست
پروين به كج روان سخن از راستى چه سود * كو آن چنان كسى كه نرنجد زحرف راست « 1 »
168 - عبوديت را از يك عبد بياموزيم
در « تفسير ابو الفتوح رازى » آمده : مردى به بازار برده فروشان رفت براى خريد برده ،
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 4 / 37 .