136 - اين رگ را نزن
از قضا مجنون ز تب شد ناتوان * قصد فرمودى طبيب مهربان
آمد آن فصّاد « 1 » و پهلويش نشست * نشترى « 2 » بگرفت و بازويش ببست
گفت مجنون با دو چشم خونفشان * بر كدامين رگ زنى تيغ اى فلان
گفت اين رگ ، گفت از ليلى پر است * اين رگم پر گوهر است و پر در است
تيغ بر ليلى كجا باشد روا * جان مجنون باد ليلى را فدا
گفت فصّاد آن رگ ديگر زنم * جانت از رنج و عنا فارغ كنم
گفت آن هم جاى ليلاى من است * منزل آن سرو بالاى من است
مىگشايم گفت ز آن دست دگر * گفت ليلى را در آن باشد مقر
درهمى آن گه به آن فصّاد داد * گفت اينك مزدت اى استاد راد
دارد اندر هر رگم ليلى مقام * هر بن مويم بود او را كنام « 3 »
من چه گويم رگ چه و پى چيست آن * سر چه و جان چيست مجنون كيست آن
من خود اى فصّاد مجنون نيستمهر * چه هستم من نيم ليليستم
از تن من رگ چو بگشايى ز تيغ * تيغ تو بر ليلى آيد بىدريغ
گو تن من خسته و رنجور باد * چشم بد از روى ليلى دور باد
گو بسوز از تاب و تن اى جان من * تب مبادا بر تن جانان من
گر من و صد هم چو من گردد هلاك * چون كه ليلى را بقا باشد چه باك
من اگر مردم از اين ضيق النفس * گو سر ليلى سلامت باش و بس
ساختم من جان خود قربان او * جان صد مجنون فداى جان او « 4 »
هامش
( 1 ) - فصّاد : رگ زن .
( 2 ) - نشترى : آلتى فلزى سر تيز كه براى فرو كردن در گوشت به كار برند تا خون وريم بيرون آيد .
( 3 ) - كنام : جايگاه و استراحت گاه .
( 4 ) - عرفان اسلامى : 3 / 133 .