چه حاجات زن غمديده بشنيد * به پاسخ با نويد و وجد و اميد
بگفت اى جان اگر كامم برآرى * تو را بخشم هر آن حاجت كه دارى
بگفتا شرمى اى منعم خدا را * بگفت ايزد ببخشد جرم ما را
بگفت از شرع و آيين ياد كن ياد * بگفت اين دل به وصلت شاد كن شاد
بگفت از راه شيطان باز شو باز * بگفت اى نازنين كم ناز شو ناز
بگفتا پند قرآن گوش كن گوش * بگفت از جام غفران نوش كن نوش
بگفت از آب چشمانم بينديش * بگفت آتش مزن بر اين دل ريش
بگفت آهنگرا آهندلى چند * بترس از آتش قهر خداوند
صفا كن دامن پاكم به يزدان * گناه آلودهء شهوت مگردان
جوانمردا جوانمردى كن امروز * بكش نفس آتش عصيان ميفروز
جوابش داد كى ماهِ گل اندام * گنه را توبه عذر آمد سرانجام
به آب توبه چشم اى يار مهوش * نشاند شعلهء صد دوزخ آتش
چو ديد از پند و استعفاف و زارى * نپوشد خيره چشم از نابكارى
زن از بيم هلاك كودكانش * مهيا شد و ليك افسرد جانش
بگفتا حاضرم لكن بدين عهد * كه در خلوت تو با من گسترى مهد
به جز ما هيچ كس ديگر نباشد * كه چشم ناظرى بر در نباشد
بگفتاى جان يقيندار كين چنين كار * به خلوت بايد از هر يار و اغيار
بساط عيش چو كرد او مهيا * به خلوت خانه با آن يار زيبا
بگفت آن ماه كى مرد وفادار * تو گفتى نيست جز ما و تو ديار
در اين محفل كنون الا تو و من * بود ناظر خداى پاك ذو المن
در آن خلوت كه حاضر باشد آن شاه * نشايد اين عمل اى مرد آگاه
چه بشنيداين سخن زود آن جوانمرد * برآورد آتشين آه از دل سرد