گمراه نمىشود و به اميدى كه دارد به رحمت جناب يار مىرسد ، چرا كه اميد زياد به حالت خطرناك امن از عذاب و مكر مىرسد و خوف زياد به يأس از رحمت دوست مىكشد و اضافهء هر يك بر ديگرى خطر عظيم است .
چرا براى عبد خوف نباشد ؟ در حالى كه عاقبت خود را خبر ندارد كه به سعادت ختم مىشود يا به شقاوت ، از طرف ديگر عمل و كوششى كه بتواند به آن تكيه كند و به استناد آن مستحق نتيجهء مطلوب و ثواب جميل باشد ، نخواهد داشت ؛ زيرا اگر توفيق عملى به دست آيد ، با توجه و عنايت اوست و باز بايد متوجه باشد كه هرگز خود او با نيرو و قدرتش نمىتوانست كار خوبى انجام داده و يا از عمل بدى پرهيز كند ؛ زيرا حول و قوه فقط و فقط از حضرت حق است و بس و عبد غرق در آلاء و نعماى اوست ، آلاء و نعمايى كه حد و حصر و عدد و شماره ندارد .
خوف و اميد هر كدام مسلك خاصّى هستند و هريك به كسى منسوب است ، اميد مسلك عاشق است و عاشق هميشه در اين احساس است كه معشوق چه وقت به آزار و عذاب عاشق راضى است ؟ !
و خوف مسلك زاهد است كه مولاى خود را به عنوان سلطان قهر اخذ كرده و از اين جهت در جميع حركات و سكنات از او خايف و هراسان است كه مبادا خلاف ميل دوست واقع شود .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 282
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٨٢