بيان اسما و صفات حق از طرف انبياء فقط و فقط براى اين بوده كه بشر به مفاهيم آن اسما معرفت پيدا كند و سپس آن مفاهيم را در دل و نفس و جان و همهء اعضا و جوارح تجلّى دهد تا هدف حضرت حق از خليفه قرار دادن انسان براى اللّه ، تحقق پيدا كند .
انسان وقتى به مفاهيم اين اسما و معانى اين اوصاف دقت مىكند دل از تمام علايق غير از علاقه به حق و شؤون حق برمىدارد ، يكتا نگر و يكتا گو و يكتا خواه مىشود ، نور معرفت در قلبش تجلّى مىكند و روح ربّانيش با كمال اشتياق براى پرواز به بارگاه قدس حاضر مىگردد ، اعمال و رفتار و اخلاق انسان مقيد به خواستههاى آن جناب مىشود و ننگ هواپرستى و بت پرستى ، مال پرستى و شهوت پرستى و طاغوت پرستى الى الابد از دامن انسانيت پاك مىشود و آدمى با تمام هستى خود در برابر آن جناب سر تعظيم فرود آورده و در كمال خشوع و خضوع در مدار اطاعت و عبادت قرار گرفته و بىقرارِ آن محبوب و معشوق و معبود واقعى مىگردد .
الهى آن عارف وارسته چنين سروده :
بيا ساقى اى يار ديرين من * به مى كن شفاى دل و دين من
بده مى كه تا محرم دل شويم * چه ديوانهء عشق عاقل شويم
همان مى كه رقصان كند ماه را * به وجد آورد جان آگاه را
غم و درد از آن باده درمان شود * تن خاكى از ذوق او جان شود
همان مى كه در گلشن جان كشند * به ياد گل روى جانان كشند
همان مى كه ايزد پرستان زدند * به ميخانه عشق مستان زدند
همان مى كه شيرينتر از جان بود * به جام اندرش نور ايمان بود