كلى و غير ذلك را به دست مىآورد ، در اين موقع بديهى است كه به ديدن تمام حوادث و موضوعات كه مىخواهد دربارهء آنها حكم كند نيازى نخواهد داشت ، اين رشد مغزى تا جايى مىرسد كه گويى انسان و جهان را در خود مىبيند ، ولى چون فعاليت روح بىنهايت است و عرصهء هستى بيكران ، لذا به يافتن انسان و جهان در خويشتن قناعت نمىورزد ؛ زيرا نه جهان محدود است و نه انسانهايى كه در آن به وجود مىآيند مشخص مىباشند ، اين است كه رو به بىنهايت كوشش خود را آغاز مىكند .
در اينجاست كه از خود و حوادث بىخبر شده و تنها متوجه حضرت حق گشته به طورى كه حس مىكند « ليس فى الدّار غيره ديّار » « 1 » .
همهء ما ملاحظه كردهايم كه در هنگام تمركز قواى مغز از حوادثى كه در پيرامون ما صورت مىگيرد غفلت مىورزيم ، گويى اصلًا آن حوادث پيرامون ما اتفاق نيفتاده است .
گاهى همين حالت تمركز به حدّى از شدت مىرسد كه انسان حوادثى را كه در بدن او تأثير مىگذارند احساس نمىكند .
در حال چشيدن عالىترين لذت ، نقطهاى توجه ما را جلب مىكند شدت اين جلب توجه به جايى مىرسد كه لذت تدريجاً از درك ما بر كنار مىشود و همچنين گاهى تمام وجود ما را درد فرا مىگيرد ولى يك حادثه يا يك مسئله ناگهان چنان ما را به خود مشغول مىدارد كه درد به كلّى فراموش مىشود .
در حالات عشق ، هنگامى كه درون عاشق از معشوق بهرهمند است گاهى اين مشغوليت به حدى است كه هيچ حادثهاى اگر چه با تمام موجوديّت او سر و كار
هامش
( 1 ) - غير از او در خانه صاحب خانهاى نيست .