كرد و بايستى در روابط افراد با يكديگر عدالت ورزيد ، بايستى رابطهء بندگى را ميان خود و خدا برقرار ساخت .
چون اين مقررات مخالف هوا و هوسهاى حيوانى بوده و از زندگانى بىخيال و ناخود آگاه آنان جلوگيرى مىكرد ، لذا مردم به دشمنى با پيامبران برمىخاستند ، اين دشمنى در حقيقت با شخص پيامبران نبوده است ، بلكه آنان نمىخواستند شهوات چند روزهء خود را رها كنند و به اصطلاح ، ساده لوحان بىخبر نمىخواستند نقد را به نسيه بفروشند ، در نتيجه آنان با تكامل و رهسپار شدن به ابديت و سعادت مطلق خويش در نبرد بودند ، به همين جهت است كه جلال الدين مىگويد :
دشمن خود بودهاند آن منكران * زخم بر خود مىزدند ايشان چنان
نظير اين مطلب همان است كه اميرالمؤمنين عليه السلام روزى به نزد علاءالدين زياد حارثى رفت و خانهء وسيع او را ديد و گفت :
اى علاء ! با اين خانه وسيع در اين دنيا چه مىكنى ؟ مگر تو در آخرت به خانهء وسيعتر احتياج ندارى ؟ بلى مىتوانى با اين خانه براى آخرت خود نيز توشه برگيرى ، مهمانان را پذيرايى كنى ، خويشاوندان را رسيدگى كنى و حقوق آنان را بپردازى ، در اين صورت تو با اين خانه به آخرت خواهى رسيد .
علاء مىگويد : يا اميرالمؤمنين ! از دست برادرم عاصم بن زياد به تو شكايت مىكنم . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : عاصم چه كرده است ؟ عرض كرد : عبايى پوشيده و از دنيا كناره گرفته است . فرمود : او را نزد من بياوريد ، هنگامى كه عاصم به نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد حضرت فرمود : اى دشمن جان خود ! آيا به خانوادهء